آخرین خبرها
تعداد بازدید : 1,841

۴ نظر

  1. یه قصه یلدایی براتون بگم
    بی‌آبرویی در شب خواستگاری
    احسان پیربرناش – مجله خط خطی
    مراسم خواستگاری‌ام به‌صورت تصادفی مصادف شده بود با شب یلدا؛ برای همین ما بعد از تحمل ترافیکی کشنده به خانه عروس رسیدیم. روی میز پر بود از انواع و اقسام آجیل‌ها و تنقلات و میوه‌هایی که با نظم و سلیقه خاصی چیده شده بودند. هندوانه‌های قاچ شده و انارهای دانه شده سرخی که تا حد بی‌شرمانه‌ای وسوسه‌کننده بودند، وسط میز خودنمایی می‌کردند. در یک جمله می‌شد گفت که سنگ تمام گذاشتند. ما هم سنگ تمام گذاشته بودیم اما کاری که ما کردیم طبق رسوم وظیفه تلقی می‌شد و کاری که آنها کردند مهمان‌نوازی. هر آنچه که یک تازه داماد بنا به سنت‌ها باید با خود به منزل عروس می‌برد را ما با خودمان برده بودیم. در کلیات از قبل به توافق رسیده بودیم اما اگر در جزییات به توافق نمی‌رسیدیم ضرر مالی هنگفتی متوجه من و خانواده‌ام می‌شد. حقیقتا آن سینی و هدیه‌هایی که ما آوردیم انگیزه‌ای بود برای اینکه تحت هیچ شرایطی اجازه ندهیم به ما جواب منفی بدهند.
    بیشتر سکوت بود، مگر تعارفی از سوی خانواده عروس برای صرف میوه و تنقلات. همه به طرز عجیبی استرس داشتیم تا اینکه پدرم سر انجام کمی از روی صندلی به سمت میز میوه و تنقلات خیز برداشت. مادرم تمامی سفارش‌ها را به پدرم کرده بود؛ گفته بود که سعی کند زیاد شوخی نکند، زیاد صمیمی نشود و تا آنجا که می‌تواند شنونده باشد. درباره خوردن اما چیزی نگفته بود، چرا که پدر معمولا در منزل لب به میوه و تنقلات نمی‌زد و دلیلی نداشت که این موضوع به او تذکر داده شود. برای همین وقتی کاسه خالی‌اش را پیش از آنکه صاحبخانه اقدام کند، پر از انارهای دانه شده کرد همه تعجب کردیم و استرس‌مان بیشتر شد. با چنان ولعی به خوردن انار مشغول شد که انگار پسربچه‌ای فقیر بعد از روزها گرسنگی، سرانجام خوردنی پیدا می‌کند. به صورت هیچ کدام از ما نگاهی نمی‌انداخت تا خدای ناکرده با حرکت چشم و ابرو او را از خوردن عقب نیندازیم. به مادر از همه بیشتر نگاه نمی‌کرد!
    کاسه دوم را همانقدر سریع پر از انار کرد که ظرف اول را خالی کرده بود. معلوم نبود انارها را می‌خورد یا از پشت روی فرش می‌ریزد که اینقدر سریع عمل می‌کند. ظرف سوم را که پر می‌کرد، با اشاره مادرم، خیلی آرام دم گوش پدر گفتم:«بابا جان انار دوست داری؟» یک‌جوری که خانواده عروس بشنوند گفت:«آوردن بخوریم دیگه… مگه نه حاج خانوم؟»
    مادر عروس در حالی که می‌خندید، گفت:«بله بله… تو رو خدا بذارید راحت باشن، اذیت‌شون نکنید.»
    پدر گفت:«الان منتظرن شما برید توی آشپزخونه که به من نکات لازم رو تذکر بدن!»
    مادر عروس مدیون‌مان کرد که چیزی به او نگوییم و اجازه بدهیم راحت باشد. پدر عروس که انگار با شوخی‌های پدر کمی یخش آب شده بود وارد بحث شد و دو نفری شروع کردند به تعریف دردهای مشترک همسرداری و بچه‌داری. خیلی زودتر از آنکه من و عروس به تفاهم برسیم، آنها به تفاهم رسیده بودند. آنقدر صمیمی شده بودند که پدر در حالی که یک قاچ هندوانه برمی‌داشت تصمیم گرفت بخشی از خاطرات محرمانه کودکی‌ام را تعریف کند.
    «اینجوری نگاهش نکنید که الان مثل شاخ شمشاد نشسته و به من امر و نهی می‌کنه، تا همین چند سال پیش اجازه نداشت شب‌ها هندونه بخوره!»
    باور آنچه پدر داشت به‌عنوان یک خاطره بامزه به خورد خانواده عروس می‌داد برایم ممکن نبود. خنده‌های هیستریکی تحویل می‌دادم و آهسته به پدر اشاره می‌کردم که جای این خاطرات اینجا نیست. آن‌هم خاطرات محرمانه‌‌ای چون شب ادراری، که قاعدتا حتی خانواده عروس هم نباید تمایلی به شنیدنش می‌داشتند. با این حال اما چنان با شعف و ذوق به این خاطره دقت می‌کردند که قطع صحبت‌های پدر را از قدرت من خارج می‌کرد.
    یک مشت آجیل برداشت و ادامه داد:«بله آقا، یه قاچ هندونه می‌خورد، دو تا گالن بارون تحویل می‌داد. مردی بود واسه خودش… ها ها ها»
    همه از خنده ریسه رفته بودند و من از خجالت کم‌کم می‌رفتم زیر میز. حتی مادر هم رفته بود توی گروه آنها و انگار با خنده‌هایش سعی می‌کرد تلافی تمام آن ملحفه و شستن‌ها تشک را در بیاورد. در عرض ۵ دقیقه عظمتی که من از خودم طی ماه‌ها برای همسر آینده‌ام ساخته بودم را در حد یک «بچه شاشو» پایین آورده بود. وقتی با سینی چای وارد می‌شد، از نگاهش می‌‌فهمیدم که می‌گوید:«تو خودتو نمی‌تونستی نگه داری، چطوری می‌خوای منو نگه داری؟»
    معنای طولانی‌ترین شب سال را آن شب درک ‌کردم؛ حتی اگر شب چله هم نبود، باز برای من طولانی‌ترین شب تمام عمرم بود. وقتی مراسم از نظر خانواده‌ها به خوبی و خوشی تمام می‌شد، چند سند محرمانه دیگر هم از دوران تحصیلی و ورزشی و زندگی هنری من فاش شده بود. حالا من بچه شاشوی تنبلی بودم که هیچ استعدادی در موسیقی ندارد و از ورزش، فقط جفتک انداختن به برادر کوچک‌ترش را یاد گرفته. در کمال تعجب اما انگار همه اینها صفات مردی بود که خانواده عروس دربه‌در دنبال آن بودند.

    یلداتون مبارک

    • ای وللا نازنین خانم خیلی باحال بود …..مخصوصا اونجا که گفت از همه بیشتر نگاه مادرم نمیکرد….هههههههههههه

  2. وااااای نازنین خانوم . خدا نکشتت
    ریسه رفتم از خنده . چشام پراز اشک شدن . عاااالی بود

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*