آخرین خبرها
تعداد بازدید : 8,066

نیوشا ضیغمی با تیپ جدیدش در نشست خبری در مسکو + عکس

یوشا ضیغمی با انتشار عکس زیر نوشت:

نشست خبری دریا و ماهی پرنده . امروزدر مسکو
همراه با مهرداد غفارزاده کارگردان محترم فیلم

نیوشا ضیغمی با تیپ جدیدش در نشست خبری در مسکو

نیوشا ضیغمی با تیپ جدیدش در نشست خبری در مسکو

صفحه اجتماعی نیوشا ضیغمی

مجله اینترنتی آسمانیها۹۰

کانال تلگرام آسمانیها۹۰

۱۷ نظر

  1. چه تیپی زده . کلا برند پوشیده ها.خداییش با این گشت و گذارا چه کیفی میکنن . خوش به حالشون

    • در این زمانه بی هیاهوی لال پرست

      خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

      چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را

      برای این همه ناباور خیال پرست

      به شب نشینی خرچنگ های مردابی

      چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

      رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

      به پای هرزه علف های باغ کال پرست

      رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست

      کمال دار را برای من کمال پرست

      هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست

      به تنگ چشمی نامردم زوال پرست

      • زمانی میشه کیف کرد که گرسنه ای در این دنیا وجود نداشته باشه
        زمانی میشه حال کرد که جنگ جاش تو موزه ها و خاطره ها باشه
        زمانی میشه لذت برد که هیچ درختی در این دنیا قطع نشده باشه
        زمانی میشه عشق کرد که انسان نیازی به حرص و طمع نداشته باشه

        و زمانی میشه این کیفها و حالها و لذتها و عشقها رو بهشون معنا بخشید که دیگه فردی مثل شما حسرت داشته های کوچک انسانهای کوچک رو نخوره و اصلا انسانی وجود نداشته باشه در این دنیا که بخواد کسی به حالش غبطه بخوره و با خودش بگه آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه خوشا به حالش

  2. ست آبی و سفید همیشه قشنگه !

  3. چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را

    برای این همه ناباور خیال پرست

    بعضی اوقات احساس میکنم یاسین دارم میخونم ، چون جدا این همه خودم رو پاره میکنم و فریاد میزنم ولی نتیجش میشه این که بعد از مدتی یکی از اون دوردورا داد میزنه ، شاعر این شعر و مطلبی که خوندی مرد بود یا زن یا جلد کتابی که ازش اسم میبری قرمزه یا آبی .

    برخی اوقات تصور میکنم به صورت فانتزی البته ، که اگر وقت و انرژیم رو متمرکز کنم و تمام اینها رو در گوش حیوان خانگیم بگم یقینا هر صبح با من بیدار میشد و به دانشگاه میرفت .

    احساس خیلی بدی به آدم دست میده در همچین مواقعی ، که خوب من در طول زندگیم کم تجربش نکردم . برخی اوقات احساس میکنم در بین یک گله گوسفند واقعی و بزرگ هستم و زندگی میکنم و در خیلی مواقع اشتراکات زیادی بین خودم و اونها پیدا میکنم و اون زمان از هر زمان دیگه ای خسته تر و ناامیدترم که بخوام مقابله کنم و یا مخالف جهت اونها حرکت کنم . پس منم با اونها هم صدا میشم و میخونم و فریاد میزنم که جدا گشت و گذار چه حالی میده و خوش به حال گوسفندایی که میرن چراگاه بالای کوه و این که جدا زنگوله با رنگ آبی و سفید همیشه قشنگ بوده و من اصلا نمیدیدمش و بهش توجه نمیکردم .

    روز و روزگار همگی امیدوارم همونطور که بوده باشه ، چون انسان برای انسانهایی آرزو میکنه که خودشون بتونند متصورش باشند .

  4. احمق کتاب دید و گمان کرد عالم است

    خودبین به کشتی آمد و پنداشت ناخداست

    ما زشت نیستیم تو صاحب‌نظر نه‌ای

    این خورده‌گیری از نظر کوته شماست

    • دوستی ازمن سؤالی داشت دوش

      گفتمش برگوسراپایم به گوش

      گفت آیا خرتر از خر دیده ای

      یا که ازاین هر دو بد تر دیده ای

      گفتمش دیدم خری گاری کشان

      نبود از باری در آن گاری نشان

      روز گرمی در رهی بر راه بود

      شخص نادانی پی اش همراه بود

      گاریش خالی و خر بی بار بود

      آنچه بارش بود همان افسار بود

      کفش بر گاری نهاده نیم روز

      آدم احمق به گرمای تموز

      بود او اندر پی گاری دوان

      پای لت همچون گروه ابلهان

      گفتمش این شخص ازخرخرترست

      بلکه از خرتر بسی افزونتر

      کفش بر گاری نهاده می رود

      مرکبی دارد پیاده می رود

      مردم خودشان را با هر چیز خسته می کنند مگر با تفکر و اندیشه .” «نیچه»

      • اگر کسی (یا جامعه‌ای) می‌خواهد برای جلوگیری از انحطاط خود و البته رشد خود، دشمن شناس باشد، ناگزیر است «احمق شناس» نیز باشد، چرا که غلبه‌ و تأثیر سوء حماقت در دشمنی‌ها به مراتب بیش از دشمنی‌های آشکار و شناخته شده‌ی دیگر است.

        • رهام عزیزم من درک میکنم که تا چه اندازه ناراحت میشی از اینکه به نظرات هوشمندانه ات و تحلیل هایی که اطلاعات بیشتری نسبت به مطلب منتشر شده به آدم میده بی توجهی میشه ولی نظر شخصیم اینه که تو و امثال تو باید باشن برای آگاه کردن آدم های نا آگاه برای کسانی که جویای حقیقت اند برای برای افرادی که دنبال اون چیزی میگردند که درسته رهام عزیز من به صراحت میتونم بگم توی همه ی صفحه های این سایت دنبال نظرات توام ک چیز یاد بگیرم دلم میخواد به این باور برسی که کارت بی ثمر نمیمونه چیزایی هست که اجازه ندارم بگم ولی اطمینان بهت میدم که زحماتت و وقتی که صرف میکنی بی نتیجه نمیمونه توی این راه تو دوست عزیزمو به صبر و آرامش دعوت میکنم باوجود اینکه کاملا درک میکنم احساستو ولی ازت میخوام که در برابر مواردی ک مایوست میکنن بی توجه باشی وبردبار
          بازم ازت به خاطر وقتی که میذاری تشکر میکنم و امیدوارم همچنان راهنمایی هات رو ببینیم توی صفحه های سایت

          • سلام خانم مهتاب عزیز بابت لطفی که به من دارید جدا ممنونم ولی در مورد این که وقت و انرژیم بی نتیجه نمیمونه اصلا خوش بین نیستم چون زمانی که میبینید نزدیکترین افراد به خودتون تنها به خاطر شادی ها ، ناراحتی ها و دلگیریهای شخصی ، اصل و هدفی رو که در قبل به نتیجه رسونده بودید زیر پا قرار میدن دیگه روحیه ای برای ادامه راه باقی نمیمونه

      • هرگر از سمت جلو به یک گاو، از سمت عقب به یک خر و از هیچ سمتی به یک احمق نزدیک نشوید.

        • ز احمق دور شو زیرا که جانت را به لب آرد

          ز نادانی او جانا بدان روزت به شب آرد

          کلام حق نمی داند چرا که سخت نادان است

          سخن بیهوده میگوید برایش چون که آسان است

          دمی با عقل دم خور نیست ، دلش باشد چنان خارا

          به امر جهل می باشد از این رو می کشد مارا

          ندارد عقل پابرجا ادب از او بری گشته

          ز نادانی و بی عقلی بگوید مرغ من یک پا

          نصیحت گر کنی او را خطا برگرفته ای جانا

          • هرگز از سمت جلو به یک گاو، از سمت عقب به یک خر و از هیچ سمتی به یک احمق نزدیک نشوید.

          • خری با یک شتر اندر چمنزار
            خوش وخرم، رها از زحمت و کار
            به خورد و خواب خود مشغول بودند
            زشادی همچو مستان لول بودند
            گذشت ایام شادی و زمانی
            گذر میکرد از آنجا کاروانی
            خر نادان بگفتا با دو صد ناز
            که اکنون هست من را میل آواز
            صدایی خوشتر از آواز من نیست
            نوایی بهتر از خر در چمن نیست
            شتر گفتا مخوان صبری کن ای یار
            که میگردیم زآوازت گرفتار
            دوباره بار باید برد با دوش
            مکن چوب سواران را فراموش
            دلایل را شتر یک یک بیان کرد
            ولی خر عرعر خود را عیان کرد
            چو اهل کاروان عرعر شنیدند
            بسوی آن خر و اشتر دویدند
            به لبها داشتند از شوق لبخند
            رسن برگردن آن دو فکندند
            خر و اشتر به زیر بار بردند
            دوحیوان را برای کار بردند
            شتر ناراحت از این کار خر بود
            چو از انجام کارش باخبر بود
            بیفتاد آنزمانش کینه در دل
            کز اشتر کین زدودن هست مشکل
            به راه افتاده ،بر رودی رسیدند
            خروش آب غلطان را چو دیدند
            بگفتا ساربان کاین رود پر آب
            خر مارا برد با خود به غرقاب
            بباید خر، سر اشتر نشیند
            کزاین سیلاب آسیبی نبیند
            خر بیچاره بر رویش نشاندند
            پس آنگه اشتر اندر آب راندند
            شتر بر آب زد با خشم و کینه
            رسید آنجا که آبش زد به سینه
            بناگه در میان رود استاد
            بگفتا :ای خر ، الان گشته ام شاد
            چو آنجا بهر من آواز خواندی
            به جانم بذر شادی را فشاندی
            چنان نیکو زدی عرعر برایم
            که میرقصد زشادی دست وپایم
            کنم اکنون میان آب رقصی
            که در رقصم نبینی عیب و نقصی!
            مرا قر در کمر خشکیده، ای خر
            بباید کرد قر را از کمر در!
            بسی عرعر زدی و بس شنیدی
            ولی رقص شترها را ندیدی!
            مده پندم که پندت را اثر نیست
            که حرف خر برایم معتبر نیست
            خر بیچاره گوشش تیز گردید
            دلش از ترس و غم لبریز گردید
            صدایش کرد خر نازک به عشوه
            که شاید رد شود کارش به رشوه!
            بگفتا ای شتر رحمی به من کن
            بیا رقاصی ات را در چمن کن…
            ولی ناگه شتر رقصید و آن خر
            فتاد از روی او در آب با سر
            خر بیچاره ی نادان مدهوش
            میان آب می غلطید چون موش
            اسیر کار بی جای غلط شد
            و آخر عرعری کرد و سقط شد!
            ترا گر هست ای عاقل ، درایت
            هزاران درس گیری زین حکایت

  5. بهتر است دهانت را ببندی و احمق به نظر برسی تا اینکه دهانت را باز کنی و همه بفهمند که واقعا احمقی!

    • گفت پیری مر طبیبی را که من

      در زحیرم از دماغ خویشتن

      گفت از پیریست آن ضعف دماغ

      گفت بر چشمم ز ظلمت هست داغ

      گفت از پیریست ای شیخ قدیم

      گفت پشتم درد می‌آید عظیم

      گفت از پیریست ای شیخ نزار

      گفت هر چه می‌خورم نبود گوار

      گفت ضعف معده هم از پیریست

      گفت وقت دم مرا دمگیریست

      گفت آری انقطاع دم بود

      چون رسد پیری دو صد علت شود

      گفت ای احمق برین بر دوختی

      از طبیبی تو همین آموختی

      ای مدمغ عقلت این دانش نداد

      که خدا هر رنج را درمان نهاد

      تو خر احمق ز اندک‌مایگی

      بر زمین ماندی ز کوته‌پایگی

      پس طبیبش گفت ای عمر تو شصت

      این غضب وین خشم هم از پیریست

      چون همه اوصاف و اجزا شد نحیف

      خویشتن‌داری و صبرت شد ضعیف

      بر نتابد دو سخن زو هی کند

      تاب یک جرعه ندارد قی کند

      جز مگر پیری که از حقست مست

      در درون او حیات طیبه‌ست

      از برون پیرست و در باطن صبی

      خود چه چیزست آن ولی و آن نبی

      گر نه پیدااند پیش نیک و بد

      چیست با ایشان خان را این حسد

      ور نمی‌دانندشان علم الیقین

      چیست این بغض و حیل‌سازی و کین

      ور بدانندی جزای رستخیز

      چون زنندی خویش بر شمشیر تیز

      بر تو می‌خندد مبین او را چنان

      صد قیامت در درونستش نهان

      دوزخ و جنت همه اجزای اوست

      هرچه اندیشی تو او بالای اوست

      هرچه اندیشی پذیرای فناست

      آنک در اندیشه ناید آن خداست

      بر در این خانه گستاخی ز چیست

      گر همی‌دانند کاندر خانه کیست

      ابلهان تعظیم مسجد می‌کنند

      در جفای اهل دل جد می‌کنند

      آن مجازست این حقیقت ای خران

      نیست مسجد جز درون سروران

      مسجدی کان اندرون اولیاست

      سجده‌گاه جمله است آنجا خداست

      تا دل اهل دلی نامد به درد

      هیچ قرنی را خدا رسوا نکرد

      قصد جنگ انبیا می‌داشتند

      جسم دیدند آدمی پنداشتند

      در تو هست اخلاق آن پیشینیان

      چون نمی‌ترسی که تو باشی همان

      آن نشانیها همه چون در تو هست

      چون تو زیشانی کجا خواهی برست

      • کسی که طعم زبان عسل نمی فهمد

        توهرچه هم بخوانی غزل ؛ نمی فهمد

        حکایتِ نرود میخ آهنی درسنگ ؛

        مخوان که سنگ ضرب المثل نمی فهمد

        حدیث عاشقی به پایان نمی رسد اما…

        دریغ ودرد که این را اجل نمی فهمد

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*