آخرین خبرها
تعداد بازدید : 3,555

خودکشی دختر و پسر عاشق در افغانستان

ین دو دلداده که یکی پسری ۲۲ ساله و دیگری دختری ۱۸ ساله بوده است به تازگی از نزد خانواده های شان در کابل فرار کرده و به ولسوالی امام صاحب رفته بودند.

ماجراب عجیب خودکشی دختر و پسر عاشق پیشه تهرانی!

گفته می شود که آنها از سالها به این سو با هم آشنا بودند و قصد ازدواج داشتند. با وجود چندین بار خواستگاری پسر از دختر، خانواده دختر راضی به این وصلت نشده است و در نتیجه آنها دست به فرار زدند.

مقامات محلی قندوز می گویند که این دو جوان در خانه یکی از نزدیکان پسر در ولسوالی امام صاحب اقامت داشتند اما زمانی که با خبر می شوند که خانواده دختر از محل اقامت آنها باخبر شده و قصد جدایی آنها را دارند، تصمیم به خودکشی گرفته اند.

ناهیده آصفی رئیس امور زنان قندوز می گوید که دختر و پسر هر دو مرگ موش خوردند اما دختر جان خود را از دست داده و پسر زنده مانده است.

دکتر موظف در شفاخانه حوزوی قندوز به بی بی سی گفت که دختر به دلیل خوردن زهر بیشتر جان داده اما پسر نجات یافته و اکنون در وضعیت صحی خوب است.

ازدواج در جامعه سنتی افغانستان هنوز هم در بسیاری از خانواده ها تنها با رضایت خانواده و به خواست والدین صورت می گیرد.

فرار از خانه همراه با مرد مورد علاقه و یا به خاطر نجات از ازدواج های اجباری یکی از راه حل های پاسخ دهی به این وضعیت است که با وجود سکوت قانون، به اساس عرف جرم پنداشته می شود و اکنون شماری از زنان به اتهام آن در زندان به سر می برند.
فرارو

مجله اینترنتی آسمانیها۹۰

کانال تلگرام آسمانیها۹۰

۱۴ نظر

  1. عشق یعنی با توخواندن از جنون

    عشق یعنی سوختن ها از درون

    عشق یعنی سوختن تا ساختم

    عشق یعنی عقل و دین را باختن

    عشق یعنی دل تراشیدن ز گل

    عشق یعنی گم شدن در باغ گل

    عشق یعنی تو مرامت کن مرا

    عشق یعنی می ستایم من تو را

    عشق یعنی در تو دربه در

    عشق یعنی یک خیابان دره سر

    عشق یعنی با تو آغاز سفر

    عشق یعنی آمــــــــــــاده خطر

    عشق یعنی تو بران از خود مرا

    عشق یعنی باز میخوانم تورا

    عشق یعنی با تو گشتن هم کلام

    عشق یعنی انتظار یک سلام

    عشق یعنی دست های رو به دوست

    عشق یعنی مرگ در راهت نکوست

    عشق یعنی شاخه ای گل در سبد

    عشق یعنی دل سپردن تا ابد

    عشق یعنی سروها یک سر بلند

    عشق یعنی خار ها هم گل کنند

    عشق یعنی تو بسازانی مرا

    عشق یعنی سایه بانم من تورا

    عشق یعنی بشکنی قلب مرا

    عشق یعنی می پرستم من تو را

    عشق یعنی آن نخستین حرف ها

    عشق یعنی در میان برف ها

    عشق یعنی یاد آن روز نخست

    عشق یعنی هر چه در آن یاد توست

    عشق یعنی تک درختی در کویر

    عشق یعنی عاشقانی سر به زیر

    عشق یعنی بگذری از هفت خوان

    عشق یعنی آرش و تیر وکمــــــــــان

  2. آره دیگه پسره کمتر سم خورده باید هم در وضعیت صحی خوب باشد!
    دختر بیچاره!

  3. عشق یعنی یکی بود ……یکی نا بود ………
    اخی دختر بیچاره دلم واسش سوخت خدا رحمتش کنه ………

  4. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد.

    عشق در غالب دل‌ها، در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی، متجلی می‌شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه‌ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روح‌ها، برخلاف غریزه‌ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بُعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می‌توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست.

    عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سالها بر آن اثر می‌گذارد، اما دوست داشتن در وَرای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش، روز روزگار را دستی نیست…

    عشق در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور می‌گوید:

    “شما بیست سال بر سن معشوقتان بیافزایید، آنگاه تأثیر مستقیم آن را بر احساس‌تان مطالعه کنید”!

    اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی‌های روح که زیبایی‌های محسوس را به گونه‌ای دیگر می‌بیند.

    عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.

    عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می‌شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می‌کشد، و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و “دیدار و پرهیز”، زنده و نیرومند می‌ماند.

    اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است . دنیایش دنیای دیگری است.

    عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست ؟! یک “خود جوشی ذاتی” است ، و از این رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب بسختی می‌لغزد و یا همواره یک جانبه می‌ماند و گاه ، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می‌توانند دید و در اینجاست که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می‌نگرند، احساس می کنند که همدیگر را نمی‌شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پی از عشق – که درد کوچکی نیست – فراوان است.

    اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می‌بندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این روست که همواره پس از آشنایی پدید می‌آید، در حقیقت، در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می‌خوانند، و پس از “آشنا شدن” است که خودمانی می‌شوند، – دو روح ، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی‌ها، احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می‌گریزد – و سپس طعم خویشاوندی، و بوی خویشاوندی، گرمای خویشاوندی، از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خود بخود ، دو همسفر بچشم می‌بینند که به پهن دشت بی‌کرانه مهربانی رسیده‌اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی “ایمان” در برابرشان باز می‌شود و نسیمی نرم و لطیف – همچون یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش‌اش ، مناره تنها و غریب آن را به لرزه می آورد.

    هر لحظه پیام الهام‌های تازه آسمان‌های دیگر را بهمراه دارد و خود را، به مهر و عشوه‌ای بازیگر و شیرین و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو میزند.

    عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن” و “اندیشیدن” نیست. اما دوست داشتن ، در اوج معراج‌اش، از سر حد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می‌کند و با خود به قله بلند اشراق میبرد.

    عشق زیبایی‌های دلخواه را در دوست می‌آفریند و دوست داشتن زیبایی‌های دلخواه را در “دوست” میبیند و می‌یابد.

    عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

    عشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن میدهد.

    عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

  5. یکی دیوانه ای آتش برافروخت
    در آن هنگامه جان خویش سوخت

    همه خاکسترش را باد می برد
    وجودش را جهان از یاد می برد

    تو همچون آتش ای عشق جانسوز
    من آن دیوانه مرد آتش افروز

    من آن دیوانه ی آتش پرستم
    در این آتش خوشم تا زنده هستم

    بزن آتش به عود استخوانم
    که بوی عشق برخیزد ز جانم

    خوشم با این چنین دیوانگی ها
    که می خندم به آن فرزانگی ها

    به غیر از مردن و از یاد رفتن
    غباری گشتن و بر باد رفتن

    در این عالم سرانجامی نداریم
    چه فرجامی ، که فرجامی نداریم

    لهیبی همچو آهِ تیره روزان
    بساز ای عشق و جانم را بسوزان

    بیا آتش بزن ، خاکسترم کن
    مسم ، در بوته ی هستی زرم کن

  6. در میان فلاسفه هم حرف واحدی درباره عشق وجود ندارد اما تقریبا بسیاری از آنها عشق را جدی نگرفته اند و حق هم دارند، چون عشق، معمولا با عقل جور در نمی آید. مثلا هگل، عشق را در بنیاد خانواده می بیند. زن و مردی به همدیگر علاقمند می شوند و سپس ازدواج می کنند. به این ترتیب، یکی از ابعاد عشق که فلسفه هگل بسیار بر آن تاکید می شود، جنبه وحدت بخشی آن است؛ به خصوص در تحلیلی که او از تشکیل خانواده به دست می دهد، این مهم نقش اساسی ایفا می کند.

    به تعبیر هگل، زن و شوهر، از شخصیت های مستقل شان صرف نظر می کنند و به این ترتیب به شخصیتی واحد بدل می شوند. زناشویی، آگاهی بر یگانگی خود و دیگری است و این یعنی عشق. بر همین اساس طلاق نیز، به واسطه آنکه این پیوند روحانی و اخلاقی را از هم می گسلد، غیراخلاقی است و باید به تاخیر افتد. بنابراین عشق نه تنها وحدت بخش است، بلکه عنصری اساسا اخلاقی به شمار می رود.

    امانوئل کانت که کلا بی خیال عشق است. او عشق معنوی را که به طور کلی ندیده می گیرد، چون با عقل جور درنمی آید و توجه به نیازهای جسمی را هم کلا پست می داند، حتی در ازدواج. این نظریه از عقاید هگل هم سختگیرانه تر است اما می توان ریشه هر دو عقیده را در آیین کاتولیک دید، آنجا که کشیشان ازدواج نمی کنند و این نکته را حقیر می دانند یا حتی در برخی از گرایش های عرفان یهودی که به ترک دنیا، تاکید می کنند.

    نیچه هم به عشق باوری ندارد، هر چند خودش بارها تلاش کرد تا عشق را تجربه کند و ناموفق بود. او تحت تاثیر شوپنهاور، هدف از عشق را استمرار نوع انسان می داند و تولد ابرمرد برای ایجاد اخلاق با یک ارزش گذاری جدید.
    نیچه می گوید که همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر، اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه در نظر نیچه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست.

    • ممنون مطالب جالبی بود .. با توجه به اینکه عشق به عرفان نزدیکتره در مقولات فلسفی کمتر میگنجه …

      این مطلب بالا رو که خوندم یاد ماجرای رابعه بنت کعب افتادم . رابعه از شاعران مشهور قرن چهارم و معاصر سامانیان است.پدر او کعب، اصالتاً عرب بود و در حدود بلخ حکومت داشت. مشهور است که رابعه عاشق بکتاش، غلام برادرش شد. او در شعر زیر عشق پاک خود را به بکتاش تصویر کرده است.(در نهایت با دستور برادرش در حمام رگهای دستش را زدند تا بمیرد).

      عشق او بازاندر آوردم به بند @@@@ کوشش بسیار نامد سودمند

      عشق،دریای کرانه ناپدید @@@@ کی توان کردن شنا ای هوشمند

      عشق را خواهی که تا پایان بری @@@ @ بس که بپسندید باید ناپسند

      زشت باید دید و انگارید خوب @@@@ زهر باید خورد و انگارید قند

      توسنی کردم ندانستم همی @@@@ کز کشیدن تنگ تر گردد کمند

  7. سلام نازنین خانم ، خوشحالم که از مطالب خوشتون اومد و خوب باید خدممتون عرض کنم متن اول ، چکیده ای از آثار دکتر علی شریعتی ست . من خودم به دلیل اینکه به فلسفه نزدیکم تا عرفان ، تصور ذهنیم از عشق همون اظهارنظرهایی بود که فلاسفه در مورد عشق بیان کرده بودند و مخصوصا نیچه که در این مورد به خصوص ، کتابهای بسیاری نوشته و بهش پرداخته است . و برام بسیار جالب توجه بود که دکتر شریعتی با جنس خاص اعتقادات و تفکراتش همچین تحلیل در مورد عشق داشته باشه . شکی نیست برای کسی او را می شناسد به فیلسوف بودن و عارف بودنش اعتراف کند . اما و هزار اما که او هیچ موقع گام در وادی فیلسوفان و عارفان نگذاشت او هیچگاه مشی و راه آن ها را ، راه خود نکرد .
    او ذهنی قوی و فیلسوفانه داشت اما فیلسوفانه در میدان عمل بازی نکرد. و از احوال خیلی بالای عرفانی هم بر خوردار بود اما بسان عرفا خود را از میدان بازی بدر نکرد، که از دور نظاره گر بازی اهل دنیا باشد .
    . و من ابتدا این نوع نگرش رو که در ذهن خودم هم بود در آثار نیچه دیدم و در این دو سال گذشته از لمسش در میان آثار دکتر شریعتی به یقین رسیدم که ذهنیتم اشتباه نبوده و البته بر اثر تجربیاتی که طی سالیان عمرم بابت این موضوع کسب کردم .

    • سلام رهام خان ! من مطالب فوق از دکتر شریعتی رو سالهای پیش خونده بودم و ممنون که یادآوری کردی و این جمله ایشان را فراموش نمیکنم که میگه”خدایا!به هرکس دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است ! نظر فلاسفه هم از منظری جالبه ولی من به وجود عشق به عنوان یک حقیقت که کل عالم و موجوداتش را به سوی خدا میکشه و منشاء تغییرات بزرگ در عالم بشری هست اعتقاد دارم.

  8. خوشا به حالتون که مطالب و آثار دکتر رو خیلی قبل تر مطالعه کردید و جدا بابتش بهتون تبریک میگم . من سالیان سال در چارچوب منزوی ذهن خودم گرفتار بودم و این دو سال اخیر با خوندن مطالب و نظرات متنوع ، متوجه شدم که داشتم عمرم رو بیهوده صرف تکرار میکردم . و میشه گفت نقطه روشن این جرقه امیدبخش در ذهن من از زمانی زده شد که با آثار دکتر شریعتی آشنا شدم چون ایشون رو نه فیلسوف دیدم و نه عارف و نه خیلی زیاد معتقد به برخی مسائل حاشیه ای و نه خارج از چارچوب و چارت مذهبی و نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک به اون چه در ذهنم بود و براش تلاش میکردم و بهشون باور داشتم و به همین خاطر نظرات و باورهای ایشون در مورد خیلی از مسائل میشه گفت مهر تاییدی بود بر آنچه که در قبل در ذهن تکرار میشد و نه تخریب کننده و یا سازنده ، بلکه انگیزه ای تولید کرد در من که برای رشد کردن و پرورش اون ذهنیتها و باورهایی که داشتم بیش از پیش تلاش کنم و نه اینکه عمرم رو به خاطر اثبات و یا نفی ذهنیتهای دیگه از دست بدم .

    البته من از طرح این موضوع دو منظور داشتم که لازم دیدم در یک موردش با شما بیشتر به بحث بپردازم

    اینجا یک موضوعی هست و برای شخص بنده سوالی به وجود اومده که خیلی زیاد میشه در موردش بحث کرد و بعد از خوندن آثار دکتر و یا خیلی از فلاسفه و اون هم اینکه ، طبق داشته ها و مطالعاتمون و طبق احساسات و تجربیاتمون ، بهتره انسان عاشق خداوند باشه و یا خداوند رو دوست داشته باشه ؟
    طبق تعاریف و ذهنیت هایی که نسبت به عشق و دوست داشتن پیدا کردیم شما چطور فکر میکنید ؟

    یعنی میخوام بدونم ، بهتره این علاقه و حس تمایل به خالق به صورت عشق : آنی و یک جانبه باشه و غیرقابل اتکا و میشه گفت تا حدودی تخیلی و با توجه با تصورات و احساساتی با پالسهایی پردامنه و البته نامنظم و

    یا به صورت دوست داشتن : در اثر شناخت و البته رشد کردن و ارتقا پیدا کردن ؟

    آیا خداوند از ما در جا زدن رو انتظار داره و یا به سمت هدف ، شناختن و رشد و تعالی پیدا کردن رو ؟

  9. خوب با توجه به تقسیم بندی که دکتر شریعتی انجام داده و با توجه به خواصی که برای هر کدام جداگانه قایل شده. مسلما دوست داشتن ناب تر و خالص تر و مانا تر هست.
    البته عوام و از جمله خود من ( در کامنت بالا) بیشتر مواقع هردو را یکی می دونن و تفاوتی قایل نمیشن.ولی با توجه به مطالب دکتر مسلما متفاوتند.دوست داشتن عشقیه که در کوره سختیها و امتحانات پخته شده و جون گرفته .بقول معروف هر داغی یک روز سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود.

  10. درود بر دوست عزیز خودم . من هم دقیقا مثل شما به این موضوع باور دارم و غیر از این چیزی رو نمیتونم متصور باشم . بودن افرادی نظیر شما تا این حد آگاه و با دانش جدا باعث افتخاره . خیلی از وقتها معنی این دو رو من هم با هم یکی میکنم در زندگیم در نفس کشیدنم ولی کتب و آثار بزرگانی نمیگم نظیر نیچه و یا شوپنهاور تا در ذهنها ایجاد شبهات زیادی کنه ، بلکه میگم آثار و کتب دکتر علی شریعتی میتونه هرروز و هرساعت تلنگری باشه بر این ذهن خواب آلود تا یادم نرود باید چشمها رو باز کنم ، گوشهامو تنیز کنم ، ذهنم رو خالی کنم از هرچیز بیهوده ست تا بتونم تحلیل کنم و بهتر بشناسم ، بهتر از قبل و بیشتر از قبل و زیباتر از قبل و لطیف تر از قبل و قوی تر و منسجم تر از قبل دوست داشته باشم ، باید بیش از دیورز تلاش کنم ، باید خودم رو در معرض امتحانات سخت قرار بدم ، باید صدمه ببینم ، باید بسوزم و در نهایت چیزی فراتر از اینی که هستم خلق کنم .

  11. خدایا! بر اراده، دانش، عصیان، بی نیازی، حیرت، لطافت روح، شهامت و تنهایی ام بیفزای.

    خدایا! در برابر هر چه انسان ماندن را به تباهی می کشاند، مرا، با نداشتن و نخواستن، روئین تن کن.

    خدایا! به هر که دوست می داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است، وبه هر که دوست تر می داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر است.

    خدایا! به من، توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، دوست داشتن بی آنکه دوست بداند، روزی کن.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*