آخرین خبرها
تعداد بازدید : 4,375

زندگی نامه سیمین بهبهانی غزل سرای نوپرداز معاصر

بانوی غزل سرای ایرانی که از 15 مرداد به حال کما به سر می برد بامداد سه شنبه 28 مرداد 1393 در بیمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست.

سیمین بهبهانی که با عنوان «بانوی غزل» شناخته می شد، به خاطر نوآوری هایی که داشت «نیمای غزل» هم لقب گرفته بود. او که متولد 28 تیر 1306 خورشیدی در تهران بود در 28 مرداد 1393 خورشیدی در تهران درگذشت.

زندگی نامه سیمین بهبهانی

پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف – ۱۳۵۰ تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر می‌‌گفت و   ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و رمان‌ نویس هم بود.

مادر او فخرعظمی ارغون ( 1316 ه.ق – 1345 ه.ش ) دختر مرتضی قلی ارغون (مکرم السلطان خلعتبری) از بطن قمر خانم عظمت السلطنه (فرزند میرزا محمد خان امیرتومان و نبیره امیر هدایت الله خان فومنی) بود. فخر عظمی ارغون فارسی و عربی و فقه و اصول را در مکتبخانه خصوصی خواند و با متون نظم ونثر آشنایی کامل داشت و زبان فرانسه را نیز زیر نظر یک مربی سوییسی آموخت.

زنی که از شاعران موفق زمان خود بود، در انجمن نسوان وطن خواه عضویت داشت و مدتی هم سردبیر روزنامه آینده ایران بود. به عضویت  کانون بانوان و حزب دموکرات هم درآمد و به عنوان معلم زبان فرانسه در  وزارت فرهنگ آن زمان (آموزش و پرورش) خدمت می کرد.

پدر و مادر سیمین که در سال 1303 ازدواج کرده بودند، در سال 1310 از هم جدا شدند و مادرش با عادل خلعتبری (مدیر روزنامه آینده ایران) ازدواج کرد و صاحب سه فرزند دیگر شد.

سیمین هم خود ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و با نام فامیلی همسر خود نام بردار شد و هر چند بعدتر با منوچهر کوشیار ازدواج کرد اما شهرت هنری خود را بر اساس نام خانوادگی همسر اول حفظ کرد. منوچهر کوشیار در سال 1363 درگذشت و در نزدیکی نوه اش در امام زاده طاهر به خاک سپرده شد. خانم بهبهانی همچنین سال ها دبیر آموزش و پرورش بوده و شاگردان او خاطرات نیکی از او دارند.

سیمین از کودکی و جوانی سری پر شور داشت. چندان که هم سابقه تحصیل در مدرسه عالی مامایی را داشت و هم در دانشکده حقوق دانشگاه تهران و نیز همکاری با شماری از مطبوعات را. او که سه فرزند (علی، حسین و امید) را در دامان خود پروراند، نگاه مادرانه به دیگران را در اشعار خود نیز بازمی تاباند. وی جوایز متعدد ادبی و حقوق بشری نیز دریافت کرده است.

در سال 1382 موسسه انتشاراتی نگاه مجموعه اشعار او تا آن زمان را در یک مجلد نفیس در 1200 صفحه به چاپ رساند که بسیار مورد استقبال قرار گرفته و به چاپ های متعدد رسیده است.

سیمین بهبهانی به بانوی غزل شهرت دارد و برخی از اشعار او به اندازه آثار کلاسیک شعر فارسی مشهور و محبوب اند و به خاطر تسلطی که به اوزان شعر فارسی داشت ووزن های جدیدی که خود ایجاد کرده بود مورد استقبال خوانندگان قرار گرفت. تازه ترین مورد، سروده«چرا رفتی» با صدای همایون شجریان است.

مهم ترین تخصص شاعرانه او که موجب حیرت و تحسین می شد کشف، به کارگیری یا ابداع اوزان تازه و نیز سرودن اشعار در مصراع های طولانی بود در حالی که وزن را با دقت رعایت کرده بود و با مهارتی خیره کننده قالب های کهن را در شکل تازه و با مضامین مدرن عرضه می کرد

محبوبیت شاعران در جامعه ما به این خاطر است که هیچ هنری نزد ایرانیان مرتبت شعر را ندارد و ایرانیان هیچ هنرمندی را به اندازه شاعر دوست نمی دارند.

 نگویید پس این همه کتاب شعر که بی مشتری مانده چه حکمتی دارد؛ که گفتم و می گویم شاعر و نه هر شاعری. چه، در همان قرونی که مولانا و سعدی و حافظ ظهور کردند نیز ایران شاهد شاعران بسیار بود اما این سه ماندند و درخشیدند و حتی خواجوی کرمانی در قیاس با درخشش حافظ رنگ باخت.

همان گونه که از میان شاعران کلاسیک فارسی و طی هزار سال پنج و به روایتی شش شاعر بیشتر در ذهن وزبان ما ماندگار شدند در این کمتر از یکصد سال که شعر پارسی دوران تازه ای را تجربه می کند نیز از این خیل شاعران تازه که اغلب میان سنت و مدرنیته معلق اند، چند نام برجسته تر شده و باقی می ماند و سیمین بهبهانی که ساعاتی پیش، چشم از این دنیای خاکی فروبست یکی از همین هاست و اگر زن بودن او را برجسته کنیم ضلع سوم مثلث زنان شاعر (با احتساب پروین و فروغ).

شاعری که شعر تغزلی و کلاسیک را با اوزان تازه می سرود و چون نوگرا به مفهوم مصطلح نبود در میان عوام شعردوست هم محبوبیتی خاص داشت و اشعار او در موسیقی دستگاهی ایرانی نیز قابل اجرا بود. زن بودن شاعر هم البته در محبوبیت و پذیرش مضامین عاطفی سخت موثر می افتاد.

 در اشاره به استقبال اهل موسیقی، ملموس ترین مثال آلبوم همایون شجریان با همکاری تهمورس پورناظری است که در آن همایون، سروده شاعر با عنوان «چرا رفتی» را می خواند که بسیار هم گل کرد و بازار راکد موسیقی را رونقی دوباره داد و درست در روزی که شاعر به کما رفت نیز کنسرت آن را به صورت زنده اجرا کرد که این هم بسیار مورد استقبال قرار گرفت و چند شب تمدید شد. جالب این که آلبوم را نیز همه نه با نام اصلی آن – نه فرشته نه ابلیس- که با عنوان همین شعر – چرا رفتی- می شناسند و به همین خاطر کنسرت هم «چرا رفتی» نام گرفت:

چرا رفتی،چرا؟- من بی قرارم،
به سر، سودای آغوش تو دارم.-

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟

نه هنگام گل و فصل بهار است؟
نه عاشق در بهاران، بی قرار است؟

همچنین جا دارد به یاد آوریم «هوای گریه با من» را ؛ که آن نیز سروده همین شاعر بود و در اجرای موسیقایی آن، برای فرزند استاد، شهرتی مستقل از پدر به ارمغان آورد.

سیمین خلیلی مشهور به سیمین بهبهانی اگرچه با فرهنگ و گفتمان مسلط فرهنگی فاصله داشت و چه بسا این اواخر هیچ نسبتی نداشت اما ایران را بسیار دوست می داشت و در نخستین روزهای شروع جنگ عراق علیه ایران در همان مهر ماه 1359 این شعر را سرود:

ای عزیزان! امید فتح شماست
در دلم هیچ اگر تمنا هست

شب اگر وهمناک و تاریک است
روشنی های صبح فردا هست

خصمم اگر با نشان بولهبی است
با شما آیت «سََیصلی» هست…

در مهر 1359 که آتش جنگ درگرفت دیگر جای سرودن اشعار عاشقانه نبود و با الهام از سوره «تبت» و آیه «سیصلی نارا ذات لهب» شعر «ما نمی خواستیم اما هست» را چونان «پاره دلی» به «رزمندگان دلیر» تقدیم کرد. کاری که شاید امروز نزد برخی چندان مهم جلوه نکند اما باید دانست که برخی از صاحبانِ دیگرِ سخن انجام ندادند. دو ماه بعد نیز برای «مدافعان دلیر خونین شهر» شعری سرود.

اشعار اجتماعی او اما محدود به این موارد نیست. چندان که هر چه سن سیمین بالاتر می رفت و تجربه های بیشتر می آموخت، عشق او هم بزرگ و بزرگ تر می شد:

شلوارِ تا خورده دارد / مردی که یک پا ندارد
خشم است و آتش، نگاهش/ یعنی: تماشا ندارد

رُخساره می تابم از او/ اما به چشمم نشسته
بس نوجوان است و شاید/ از بیست، بالا ندارد…

شاعران را باید با شعرشان و حسی که به مردمان زمان خود و پس از خود داده اند و می بخشند داوری کرد نه با فراز و فرودی که در زندگی خصوصی هر کسی هست یا باورهای سیاسی و غیر سیاسی شان. چندان که اگر چنین باشد درباره سعدی نیز می توان گفت مذهبی داشت غیر از مذهب رسمیِ پس از خود یا در وصف هلاکو خان مغول هم سروده بود.

وقتی مهدی اخوان ثالث (م.امید) درگذشت، احمد شاملو پیامی فرستاد و گفت: «شاعران، هرگز نمی میرند». بسیاری این سخن را برای جبران کدورتی دانستند که در یکی دو سال آخر به خاطر سخنرانی شاملو در دانشگاه برکلی آمریکا درباره شاهنامه و فردوسی میان آن دو ایجاد شده بود یا اندوخته ای برای خودش اما اکنون که سال ها از مرگ هر دو می گذرد روشن شده است آنان که سخنی از خود بر جای گذاشته اند در ذهن و زبان مردمان باقی می مانند.

حافظ، سعدی، مولانا و فردوسی و بزرگان دیگر انگار همیشه با ما هستند. شاعران معاصر البته نتوانستند آن قله ها را تکرار کنند اما همین که شعر آنان به صورت ترانه خوانده یا زمزمه می شود یا گاه اینجا و آنجا و حتی در محفلی که هیچ نسبتی با ادب و فرهنگ هم ندارد بر زبانی می نشیند و بر گوش ها خوش می آید به این معنی است که شاعران با شعر خود زنده می مانند و سیمین بهبهانی نیز این بخت را دارد که بماند.

شاعری که روزی سروده بود:

«یا رب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم، خوارش کنم زارش کنم

از بوسه های آتشین، وزخنده های دل نشین
صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم

… گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها، بار دگر یارش کنم

چون یار شد بار، دگر کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم»

این شعر را هم به بانوی قصه فارسی – سیمین دانشور- تقدیم کرده بود:

دوباره می سازمت وطن/ اگرچه با خشتِ جان خویش
ستون به سقف تو می زنم/ اگر چه با استخوانِ خویش

دوباره می بویم ازتو گل/ به میل نسلِ جوان تو
دوباره می شویم از تو خون/ به سیل اشک روان خویش

سال پیش و در پنجم آبان 1392 به دعوت علی دهباشی عزیز که بخارا را یک تنه چون یک بنیاد برپا داشته در «شب سایه»- برای گرامی داشت امیر هوشنگ ابتهاج – حاضر شدم.  هم دیر رسیدم و هم به دلیلی زود باید می رفتم و شگفتا که تنها فرصت حضور در یکی از برنامه ها دست داد. درست، هنگامی که سیمین بهبهانی به یاری خانم «مهرو ملالی» پشت تریبون می رفت تا غزلی را به سایه پیش کش کند. احساس می شد بینایی خود را از دست داده اما نه خود بروز می داد و نه دیگران در این نکته دقیق می شدند و تنها می شنیدند:

دیگر نه جوانم، که جوانی کنم ای دوست
یا قصه از آن «افتد و دانی» کنم، ای دوست

هنگام سبک خیزیِ آهوی جوان است
پیرانه سر آن به، که گرانی کنم ای دوست…

تا رسید به این بیت که

دل مُرد و در او شعله ی رقصانِ غزل مُرد
حیف است تغزّل که زبانی کنم ای دوست

و دیدم که هم قطره اشکی از چشم شاعر افتاد و هم چشم های حاضران خیس می شد.

 آری، در این سرزمین و نزد مردمان آن، هیچ هنری گرامی تر از شعر و هیچ هنرمندی محبوب تر از شاعر نیست و در میان گونه های شعری نیز همچنان غزل و شعر تغزلی، دوست داشتنی ترند و چون قصه، قصه عشق است وقتی شاعر، زن باشد شیرین تر هم می نشیند.

شاعری که توانست مفهوم عشق را در شعر خود ارتقا دهد و از احساسات جوانانه و روایت شخصی به مفاهیم بلند و عمومی برساند و این نکته را با مقایسه تاریخ سرودن اشعار به وضوح درمی یابید.

هنر او از حیث ظاهری «اوزان تازه» بود و از جنبه متن و معنی نوع نگاه به عشق که مدام آن را ارتقا داد و از این نظر، بختیار بود که بلند زیست تا از عهده این کار برآید. بر این پایه می توان گفت شاعر نمی میرد اگر چه مرده باشد و پیش تر خود سروده باشد:

دل مُرد و در او شعله ی رقصانِ غزل مُرد…

عصر ایران / دنیای صنعت

مجله اینترنتی آسمانیها90

کانال تلگرام آسمانیها۹۰

۲۲ نظر

  1. شنیده بودم اسمشو

    • امیرحسن تبریک میگم معاف شدی !!!! قدر این معافیو بدون منکه هیچ وقت موقعی که داداشم رفت سربازیو یادم نمیره مامانم یه هفته فقط گریه میکرد انگار داداشم رفته بود سفر قندهار وقتیم که کچل کرد خیلی باحال شده بود خودش میگفت سخته ولی یکی از خوبیاش اینه که مستقل میشی

      • قربونت ریحانه جون اره خدا رو شکر معاف شدم
        فک کن باید اون موهای عزیزم رو شماره 4 میزدم از صبح تا بعد ازظهر تو گرمای پادگان از ارشدم حرف میشنیدم اونم دو سال

        • شما هم تک بچه فکر کنم مامان بابات خيلى خوشحال شدن معاف شدى!؟

          • اره خیلی البته اگه سوسول بودم نمیذاشتن معاف شم میفرستادنم سربازی ولی من چون چندین بار خودمو ثابت کردم به خصوص به بابام کمکم کرد معاف شم من دبیرستانی که بودم تابستونا پا به پای بابام میرفتم بازار تو مغازش کار میکردم همه کاری از جارو زدن مغازه بگیر تا دوندگی من تک بودم بابام نذاشت خیلی سوسول بار بیام که البته ازش هم ممنونم

  2. روحش شاد یادش گرامی…..
    من قبلا فقط اسم این بانو محترم . شنیده بودم و نمی دونستم اهنگ همایون شجریان با اسم “چرا رفتی” سروده این بانو محترم هست……… .

  3. گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
    گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
    گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
    گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
    گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
    گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
    گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
    گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
    گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
    گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
    گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
    گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
    گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
    گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

    سیمین بهبهانی

  4. به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی. به چه دل خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی!
    بیوگرافی جامع و کاملی بود.

    مرا هزار امید است و هر هزار تویی

    شروع شادی و پایان انتظار تویی

    بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

    چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی

    دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند

    در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی

    شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است

    ستاره ای که بخندد به شام تار تویی

    جهانیان همه گر تشنگان خون منند

    چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی

    دلم صراحی لبریز آرزومندی است

    مرا هزار امید است و هر هزار تویی

  5. خدا رحمتش کنه

  6. ز “سیمین” چه گویمت، در اندوه “کوشیار”
    ندیدم چنو زنی بدین مایه سوگوار!
    .
    به حیرت نشسته، راست، نگاه از جهان جداست
    ُسلامی، چه دردناک؛ سکوتی چه دردبار
    .
    نه آشفته کرده موی، نه شیون کند به کوی
    نه ناخن کشد به روی، نه فریاد، نه هوار
    .
    صبور شکسته جان، در او شعله ور فغان
    به دل می زند مهار، به تن می دهد قرار
    .
    عزای مجسم است، شب آرای ماتم است
    به سیما چو مریم است؛ به تسلیم، پای دار
    .
    زنی پیش روی من، که دیگر نگاه او
    نه پوید به آرزو، نه پاید به انتظار
    .
    زنی پیش روی من، به شطرنج دهر مات!
    چه گوید به کائنات؟ چه نالد ز کردگار؟
    .
    عزیزی که با تو بود، اگر در تو زنده است
    چرا گریه های تلخ؟ چرا ناله های زار؟
    .
    منوچهر کوشیار، که من می شناختم
    دو گلواژه بود و بس : صمیمی، بزرگوار
    .
    خوشا حال او که زود بر آن بام پر گشود
    برون جست ازین حصار، رها شد ازین غبار
    .
    چو خورشید روشن است، که تا روح در تن است
    منوچهر با من است؛ گرامی، رفیق، یار
    .
    نشسته کنار من، به هر بزم و انجمن
    به لب خنده و سخن، گل افشان و شادخوار
    .
    فرستد صد آفرین، به “سیمین” نازنین
    ز هر شعر دلنشین، فسانه گمان مدار:
    .
    فراموش گشتگان، همه درگذشته اند
    فراموش کی شود، منوچهر کوشیار؟؟
    .
    .
    .
    این شعر زیبای فریدون مشیری تقدیم به همه دوستان آسمانی و طلب رحمت و مغفرت برای روح خانم بهبهانی، منوچهر کوشیار و فریدون مشیری…

  7. دوستان همتون بیگ لایک دارین اورین اورین

    خدا رحمتش کنه

  8. سلام
    نمی نمیدونم چرا یک عده ایی بی کار و علاف… اینجا را کردن محل دور دور زدنهای الکی و لاسیدن و…چرت و پرت گویی..از آب هویج و موز واسه تقویت جنسی و …تا بار دار شدن و …را هم تجربه کردن و تو این زمینه ها صاحب نظرن و …
    موندم چرا یک گروه توی وایبر یا واتسآپ و.. تشکیل نمیدن و باهم بطور خصوصی تر ارتباط نمی گیرن؟؟؟ به قرآن حیا و شرف هم خوب چیزیه آدم حالش بهم میخوره از اینهمه لوس بازی و مسخرگی و چرخیدن هرزگی و الکی خوشی…

    • مگه تو به قرآن هم اعتقاد داری؟ !!!! من که میدونم از کجا سوختی. ما دوست داریم گروهمونو همینجا داشته باشیم. میتونی فقط مطلبو بخونی به قسمت نظرات که رسیدی صفحه رو ببندی.حسود هرگز نیاسود.

    • خواستیم ببینیم گوه خورش کیه دیدیم تو دیوسی

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*