آخرین خبرها
تعداد بازدید : 22,351

گنجینه قند پارسی ( مخصوص بازدید کنندگان آسمانیها90 )

حدود 2  سال از عمر سایت آسمانیها90 میگذرد و در این مدت افتخار آشنایی و هم صحبتی با عزیزان بسیاری از سرتا سر ایران را داشتیم .

باعث افتخار ماست که پس از بررسی دریافتیم که قشر وسیعی از مخاطبان ما از انسانهای فرهیخته و دانشگاهی میباشند که ذوق وسلیقه آنها در پیام هایی که برای ما ارسال میکردند قابل تامل بود و لذا ما  را بر آن داشت که شرایطی را محیا نماییم که این شور و ذوق ادبیرا گرد آوری کنیم و پس از چندی گنجینه ای بزرگ از کلام شیرین پارسی را با کمک ذوق و توانایی شما دوستان گرد آوری نماییم .

از این رو پستی تحت عنوان ”  گنجینه قند پارسی ” را در نظر گرفتیم تا هر یک از دوستان خوش ذوق بتوانند کلامی شیرین اعم از شعر کهن – شعر نو– متن کوتاه زیبا و … را با نام خود درج نمایند تا همه ما از شیرینی و حلاوت آن لذت ببریم.

 

تنها خواسته ما کوتاهی متن ها و پرمعنایی آنها و در حد امکان نام صاحب اثر میباشد .

 

با استعانت از پروردگار با کلام زیر , این گنجینه را میگشاییم :

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست

موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند .

مدیریت سایت و گروه آسمانیها90

مجله اینترنتی آسمانیها90

کانال تلگرام آسمانیها۹۰

۱۷۹ نظر

  1. خب همین اول کاری اینو بنام من بزن

    تنم انگار تابستان سرشت است
    تن ِ تو اول ِ اردیبهشت است
    دهانم ماه مرداد است در یزد
    لبت، بانوی من، “یخ در بهشت” است
    بـیـمـار تـوام ، روی توام درمان است
    جان داروی عاشقان رخ جانان است
    بـشـتـاب ، کـه جـانـم بـه لـب آمـد بی‌تو
    دریـاب مـرا ، کـه بـیـش نـتوان دانست . . .

  2. منم یه خلاصه از شعر عارف قزوینی براتون بگم

    -از کفم رها شد قرار دل

    -نیست دست من اختیار دل

    -بعد از این ضرر ابلهم مگر

    -خم کنم کمر زیر بار دل

  3. خر ِ قصه مرا دستهای تو خواهد نوشت!
    مطمئن باش!
    هیچکس نمی تواند راه خیال تو را،
    در عبور از خاطر من سد کند!
    هیچکس نمی تواند راه ِ زمزمه تو را،
    در عبور از زبان من سد کند!
    هیچکس نمی تواند…کیمیا بانو

  4. مرگ از پنجره بسته به من می نگرد

    زندگی از دم در

    قصد رفتن دارد

    روحم از سقف گذر خواهد کرد

    در شبی تیره و سرد

    تخت حس خواهد کرد

    که سبک تر شده است

    در تنم خرچنگی است

    که مرا می کاود

    خوب می دانم من

    که تهی خواهم شد

    و فرو خواهم ریخت

    توده زشت کریهی شده ام

    بچه هایم از من می ترسند

    آشنایانم نیز ،

    به ملاقات پرستار جوان می آیند.

    عمران صلاحی

  5. ستایش می کنم خــداوند را برای تکمیل نعمت های او

    تسلیم بودن برابر بزرگی او

    و ایمن ماندن از نافرمانی او،

    و در رفع نیازها از او یاری میطلبم

    زیرا آن کسی را که خدا هدایت کند،

    هرگز گمــراه نگردد

    و آن را که خدا دشمن داند،

    هرگز نجــات نیابد

    و هر آن کسی را که خداوند بی نیاز گرداند،

    نیــازمند نخواهد شد

    پس حمد و ستایش خــداوند از همه چیز گرانسنگ تر و برترین گنجی است که ارزش ذخیره شدن دارد.

    *خطبه ی 2 نهج البلاغه *

  6. قصه نیستم که بگویی
    نغمه نیستم که بخوانی
    صدا نیستم که بشنوی
    یا چیزی چنان که ببینی
    یا چیزی چنان که بدانی
    من درد مشترکم
    مرا فریاد کن … شاملو

  7. اران ناشناخته ام
    چون اختران سوخته
    چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
    که گفتی
    دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.

    آنگاه، من، که بودم
    جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
    چنگ زهم گسیخته زه را
    یک سو نهادم
    فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
    گشتم میان کوچه مردم
    این بانگ با لبم شررافشان:
    آهای !
    از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
    خون را به سنگفرش ببینید! …
    این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
    کاینگونه می تپد دل خورشید
    در قطره های آن … شاملو

  8. سود گرت هست گرانی مکن
    خیره سری با دل و جانی مکن
    آن گل صحرا به غمزه شکفت
    صورت خود در بن خاری نهفت
    صبح همی باخت به مهرش نظر
    ابر همی ریخت به پایش گهر
    باد ندانسته همی با شتاب
    ناله زدی تا که براید ز خواب
    شیفته پروانه بر او می پرید
    دوستیش ز دل و جان می خرید
    بلبل آشفته پی روی وی
    راهی همی جست ز هر سوی وی
    وان گل خودخواه خود آراسته
    با همه ی حسن به پیراسته
    زان همه دل بسته ی خاطر پریش
    هیچ ندیدی به جز از رنگ خویش
    شیفتگانش ز برون در فغان
    او شده سرگرم خود اندر نهان
    جای خود از ناز بفرسوده بود
    لیک بسی بیره و بیهوده بود
    فر و برازندگی گل تمام
    بود به رخساره ی خوبش جرام
    نقش به از آن رخ برتافته
    سنگ به از گوهرنایافته
    گل که چنین سنگدلی برگزید
    عاقبت از کار ندانی چه دید
    سودنکرده ز جوانی خویش
    خسته ز سودای نهانی خویش
    آن همه رونق به شبی در شکست
    تلخی ایام به جایش نشست
    از بن آن خار که بودش مقر
    خوب چو پژمرد برآورد سر
    دید بسی شیفته ی نغمه خوان
    رقص کنان رهسپر و شادمان
    از بر وی یکسره رفتند شاد
    راست بماننده ی آن تندباد
    خاطر گل ز آتش حسرت بسوخت
    ز آن که یکی دیده بدو برندوخت
    هر که چو گل جانب دل ها شکست
    چون که بپژمرد به غم برنشست
    دست بزد از سر حسرت به دست
    کانچه به کف داشت ز کف داده است
    چون گل خودبین ز سر بیهشی
    دوست مدار این همه عاشق کشی
    یک نفس از خویشتن آزاد باش
    خاطری آور به کف و شاد باش

    علی اسفندیاری ملقب به نیمایوشیج

  9. زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت. ………………..دکتر شریعتی

  10. با همه بی سر و سامانی ام

    باز به دنبال پریشانی ام

    طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

    در پی ویران شدن آنی ام

    آمده ام بلکه نگاهم کنی

    عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

    دل خوش گرمای کسی نیستم

    آمده ام تا تو بسوزانی ام

    آمده ام با عطش سال ها

    تا تو کمی عشق بنوشانی ام

    ماهی ی برگشته ز دریا شدم

    تا تو بگیری و بمیرانی ام

    خوب ترین حادثه می دانمت

    خوب ترین حادثه می دانی ام؟

    حرف بزن . ابر مرا باز کن

    دیر زمانی ست که بارانی ام

    حرف بزن حرف بزن سال هاست

    تشنه ی یک صحبت طولانی ام

    ها… به کجا می کشی ام خوب من؟

    ها… نکشانی به پشیمانی ام!

    محمد علی بهمنی

  11. تقصير دلم نيست
    نگاهت زيباست

  12. گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
    وآنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
    مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
    ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی…..

    …………………………فریدون مشیری……….

  13. از شب ریشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ریختم
    بی پروا بودم : دریچه ام را به سنگ گشودم
    مغاک چنبش را زیستم
    هوشیاری ام شب را نشکافت ، روشنی ام روشن نکرد:
    من تو را زیستم ، شبتاب دوردست!
    رها کردم ، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند
    بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم
    و همیشه کسی از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد
    و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت ، و کنار من خوشه ی راز از دستش لغزید
    و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ، من ماندم و همهمه ی آفتاب
    و از سفر آفتاب ، سرشار از تاریکی نور آمده ام:
    سایه تر شده ام
    و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
    شب می شکافد ، لبخند می شکفد ، زمین بیدار می شود
    صبح از سفال آسمان می تراود
    و شاخه ی شبانه ی اندیشه ی من بر پرتگاه زمان خم می شود.
    سهرای سپهری…..

  14. سلام دوستان
    خوهشا 1 شعر میگین پر معنی و توش اسم من به کار برده شده باشه؟ ممنونم

    • به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
      بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

    • مژگان بر هم مزن
      به هم میریزد قافیه شعر
      وقتی تو پلک میزنی مژگان و پلک بر هم مزن
      من شعر نگاه تو را هم با ردیف هم با قافیه عشق
      در هر نگاه خواهم سرود
      مژگان بر هم مزن .
      شاعر : اعظم ماهر
      ..
      .
      آیه وصف سرودم به دل خویش امّا
      اثر زلف تو بر قاب نگاهم بنشست
      لحظه ای درخم ابروی تومن چرخیدم
      غم مژگان تو آیینه قلبم بشکست
      شاعر: حسین ابوترابی …..
      .
      .
      مژگان و چشم یارم به نظر چنان نماید
      که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
      حافظ

  15. جاذبه سیب آدم را به زمین زد
    و ؛
    جاذبه زمین سیب را
    فرقی نمی کند سقوط سرنوشت دل دادن
    به هر جاذبه ای غیر از خداست …

  16. باز باران
    باز باران باتمام بی کسی های شبانه
    میخورد بر مرد تنها
    می چکد برفرش خانه
    باز می آیدصدای چک چک غم
    باز ماتم
    من به پشت شیشه تنهایی افتاده
    نمی دانم
    نمی فهمم
    کجای قطره های بی کسی زیباست…؟
    نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند…!!!
    که آن کودک
    که زیرضربه شلاق باران سخت می لرزد
    کجای ذلتش زیباست…؟!!!
    نمی فهمم
    کجای اشک یک بابا
    که سقفی از گل وآهن
    به زور چکمه باران
    به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
    کجایش بوی عشق وعاشقی دارد..؟!!
    نمی دانم چرا مردم نمی دانند
    که باران عشق تنها نیست
    صدای ممتدش درامتداد رنج این دلهاست.
    کجای مرگ ما زیباست..؟ …نمی فهمم..!!
    یاد آرم روز باران را
    یاد آرم مادرم درکنج باران مرد
    کودکی ده ساله بودم
    می دویدم زیر باران
    از برای نان
    مادرم افتاد
    مادرم درکوچه های پست شهرآرام جان می داد
    فقط من بودم وباران وگل های خیابان بود
    نمی دانم
    کجای این لجن زیباست.؟؟
    بشنو از من کودک من
    باران هست زیبا
    از برای مردم زیبای بالادست
    وآن باران که عشق دارد
    فقط جاری ست برعاشقان مست
    وباران من و تو
    درد وغم دارد…!!
    .
    کارو
    .
    .
    .
    .
    آسمونی کاربر مفت گیر آوردیا ولی نوشتیم دیگه …چه بکنیم کاکو

  17. «هيزُم‌كِشي» كه شيوه‌يِ مويِ سياهِ تو است
    آتش بيارِ معركه هم…، اين نگاهِ تو است

    تاريكيِ فراقِ تو، آوارِ بي‌كَسي است
    مأوايِ من، طلوعِ خوشِ گاه‌گاهِ تو است

    بيزارم از سكوت، در اين حُزنِ پُرخروش
    داوود هم دَمي است كه گرم از پگاهِ تو است

    در موج‌هايِ شعله، دلم غوطه‌ور شده است
    آري! قرارِ ساحلي‌ام، بارگاهِ تو است

    گفتي به عِشوِه باز، كه آتش علاجِ ما است
    پروانه، گـِردِ شمعِ فروزان، گـواهِ تو است

    دل دادن و شكستن و اظهارِ عجز و ناز
    زيبا! بـِدان! ثوابِ من است و گناهِ تو است

    خاكسترم به باد سپردي…، به باد رفت!
    آهي بكش، مسيح! كه جان‌بخش، آهِ تو است

  18. یه توپ دارم قل قلیه ….
    سرخ و سفید وآبیه……
    .
    .
    شاعرش؟؟؟؟بخدا نمیدونم از کیه.؟….

  19. یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا
    یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا
    نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی
    سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا
    نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی
    مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا
    قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی
    قنــد تـــویی زهـــر تــویی بیــــش میـــازار مرا
    حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
    روضــه اومیــد تویـــی راه ده ای یــار مرا
    روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی
    آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا
    دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی
    پختـــه تویی خـــام تــویی خـــام بمگـــذار مرا
    این تن اگـــر کـــم تــندی راه دلــم کــم زندی
    راه شــدی تــا نبــدی ایـــن همـــه گـــفتار مرا
    .
    .
    .(مولانا)

  20. وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
    بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
    جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
    خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
    تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم
    کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم
    سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
    تا نمیریم مپندار که مردانه شویم
    در سر زلف سعادت که شکن در شکن است
    واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم
    بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت
    گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم
    گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم
    گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم
    گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم
    تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم
    در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم
    محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم
    ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم
    تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم
    گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم
    ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم
    مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند
    شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم
    نی خمش کن که خموشانه بباید دادن
    پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم
    .
    .
    (مولانا)

  21. ای عاشقان ، ای عاشقان ، من از کجا ، عشق از کجا

    ای بیدلان ، ای بیدلان ، من از کجا ، عشق از کجا

    گشتم خریدار غمت ، حیران به بازار غمت

    جان داده در کار غمت ، من از کجا ، عشق از کجا

    ای مطربان ، ای مطربان ، بر دف زنید احوال من

    من بیدلم ، من بیدلم ، من از کجا ، عشق از کجا

    عشق آمده است از آسمان ، تا خود بسوزد بی گمان

    عشق است بلای ناگهان ، من از کجا ، عشق از کجا
    .
    .
    (مولانا)

  22. هان ای دل غـــــــــــــــــافل …!!!

  23. مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

    در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

    قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

    دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

    تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

    کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

    باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق

    آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

    فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

    دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

    هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

    اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

    کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

    «آرزوی وصل» از «بیم جدایی» بهتر است

  24. فرض کن آمده ای گوشه ای اردو بزنی

    تا سری ساده به آن ضامن آهو بزنی

    می روی زیر رواقش بنشینی اما

    در دلت شوق عجیبی است که زانو بزنی

    لرزشی آمده افتاده به جانت یعنی

    تازه وقتش شده کم کم به رضا رو بزنی

    می روی گوشه دنجی که کسی بو نبرد

    در خودت با جگری سوخته سوسو بزنی

    میشوی خادم خوبی که خدا می داند

    عشقت این است که یک مرتبه جارو بزنی.

  25. من خدا را دارم

    کوله بارم بر دوش

    سفری می باید

    سفری بی همراه

    گم شدن تا ته تنهایی محض

    سازکم با من گفت

    هر کجا لرزیدی، از سفر ترسیدی؛

    تو بگو از ته دل: من خدا را دارم

    من و سازم چندی است که فقط با اوئیم.

    ماه من!

    غصه اگر هست بگو تا باشد!

    معنی خوشبختی،

    بودن اندوه است…!

    این همه غصه و غم، این همه شادی و شور

    چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند.

    همه را با هم و با عشق بچین…

    ولی از یاد مبر

    پشت هر کوه بلند

    سبزه زاری است پر از یاد خدا!

    و در آن باز کسی، با صدایی آرام، می‌خواند

    که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟ چرا؟

  26. نه سلامم نه علیکم
    نه سپیدم نه سیاهم
    نه چنانم که تو گویی
    نه چنینم که تو خوانی
    و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
    نه سمائم نه زمینم
    نه به زنجیر کسی بسته‌ام و برده دینم
    نه سرابم
    نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
    نه گرفتار و اسیرم
    نه حقیرم
    نه فرستاده پیرم
    نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
    نه جهنم نه بهشتم
    چُنین است سرشتم
    این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
    بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم …

    گر به این نقطه رسیدی
    به تو سر بسته و در پرده بگویــم
    تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
    آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
    خودِ تو جان جهانی
    گر نهانـی و عیانـی
    تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

    تو ندانی که خود آن نقطه عشقی
    تو خود اسرار نهانی

    تو خود باغ بهشتی
    تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی
    به تو سوگند
    که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
    نه که جُزئی
    نه که چون آب در اندام سَبوئی
    تو خود اویی بخود آی
    تا در خانه متروکه هرکس ننشـــینی و
    بجز روشنــی شعشـعه پرتـو خود هیچ نبـینـی
    و گلِ وصل بـچیـنی….

    فریدون حلمی

  27. گفتم: بهار

    خنده زد و گفت:

    ای دریغ

    دیگر بهار رفته نمی‌آید

    گفتم: پرنده؟

    گفت:

    اینجا پرنده نیست

    اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست

    گفتم:

    درون چشم تو دیگر…؟

    گفت:

    دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست

    این جا به جز سکوت، سکوتی گزنده نیست.

  28. من تن تنهایی باغ

    بعد یک خواب زمستانی می‌اندیشم

    و به گل‌های فروخفته به دامان سکوت

    من به یک کوچه گیج

    گیج از عطر اقاقی‌ها می‌اندیشم

    و بر یک زمزمه عابر مست

    که ز تنهایی خود ناشاد است

    من به دلتنگی شبهای ملول

    و تهی مانده خود از شادی

    ذهنم از خاطره‌ها سرشار

    و فرو آمدن معجزه در هستی من

    مثل خوشبختی من…دورترین حادثه است

    من به خوشبختی ماهی‌ها می‌اندیشم

    که در آن وسعت آبی با هم …..باز هم همراهند

    من به یک خانه می‌اندیشم…یک خانه دور

    که در آن فانوسی می‌سوزد

    و در آن جای تو مانده است تهی

    و به گل‌های فراموشی آن گلدان می‌اندیشم

    که ز بی آبی پژمرده شدند

    من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ

    … و به یک معجزه می اندیشم

  29. ک شبی مجنون نمازش را شکست

    بی وضو در کوچه لیلا نشست

    عشق آن شب مست مستش کرده بود

    فارغ از جام الستش کرده بود

    سجده‌ای زد بر لب درگاه او

    پر ز لیلا شد دل پر آه او

    گفت یارب از چه خوارم کرده‌ای

    بر صلیب عشق دارم کرده‌ای

    جام لیلا را به دستم داده‌ای

    وندر این بازی شکستم داده‌ای

    نشتر عشقش به جانم می‌زنی

    دردم از لیلاست آنم می‌زنی

    خسته‌ام زین عشق، دلخونم مکن

    من که مجنونم تو مجنونم مکن

    مرد این بازیچه دیگر نیستم

    این تو و لیلای تو… من نیستم

    گفت‌: ای دیوانه لیلایت منم

    در رگ پیدا و پنهانت منم

    سالها با جور لیلا ساختی

    من کنارت بودم و نشناختی

    عشق لیلا در دلت انداختم

    صد قمار عشق یک جا باختم

    کردمت آواره صحرا نشد

    گفتم عاقل می‌شوی اما نشد

    سوختم در حسرت یک یاربت

    غیر لیلا برنیامد از لبت

    روز و شب او را صدا کردی ولی

    دیدم امشب با منی گفتم بلی

    مطمئن بودم به من سر می‌زنی

    در حریم خانه‌ام در می‌زنی

    حال این لیلا که خوارت کرده بود

    درس عشقش بی‌قرارت کرده بود

    مرد راهش باش تا شاهت کنم

    صد چو لیلا کشته در راهت کنم

  30. شب سردی است و من افسرده

    راه دوری است و پایی خسته

    تیرگی هست و چراغی مرده

    می‌کنم تنها از جاده عبور

    دور ماندند ز من آدم‌ها

    سایه‌ای از سر دیوار گذشت

    غمی افزود مرا بر غم‌ها

    فکر تاریکی و این ویرانی

    بی خبر آمد تا با دل من

    قصه‌ها ساز کند پنهانی

    نیست رنگی که بگوید با من

    اندکی صبر، سحر نزدیک است

    هر دم این بانگ برآرم از دل

    وای این شب چقدر تاریک است!

    خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

    قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

    صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

    مثل این است که شب نمناک است

    دیگران را هم غم هست به دل

    غم من لیک، غمی غمناک است

  31. حرفها دارم اما… بزنم یا نزنم؟

    با توام، با تو! خدا را! بزنم یا نزنم؟

    همه حرف دلم با تو همین است که «دوست…»

    چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

    عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

    زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

    گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

    کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

    از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

    دست بر میوه حوا بزنم یا نزنم؟

    به گناهی که تماشای گل روی تو بود

    خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

    دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

    بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

  32. ای نگاهت گرمتر از آفتاب

    مست مستم از شراب بوسه ات

    سوختم از التهاب بوسه ات

    ساقيا , لب را شراب آلوده کن

    بوسه ده , ما را ز غم آسوده کن

    وای , اين لبها شراب آلوده است

    همچو گلبرگست و در وی آتش است

    وای از اين لب وز نوازش های او

    خفته در هر بوسه , خواهش های او

    بوسه ات دل می برد , جان می دهد

    هر چه می خواهد دلم , آن می دهد

    ای لبت از برگ گل ها نرم تر

    وی نفس هايت ز آتش گرمتر

    در نفس هايت پيام زندگيست

    در دوچشمت آيه تابندگيست

    خوش در آغوشم کشيدی مست مست

    ليکن ای معشوقه عاشق پرست

    اين هم آغوشی برای ما کم است

    پيرهن در اين ميان نامحرم است

    ماه من در ابر پيراهن چرا ؟

    گوهری را در صدف بستن چرا ؟

    ناز کمتر کن که ما راصبر نيست

    ماهتابی , جای تو در ابر نيست .

    ماه عريان دل انگيزم تو باش

    گوهر من , گردن آويزم تو باش

    ای نگاهت از لبت گلريزتر

    چشمت از لبها هوس انگيز تر

    ساغرم را بيش از اين لبريز کن

    آتشم را بيش از اينها تيز کن

    ساقی من , ای زگل خوشرنگ تر

    تنگ کن آغوش خود را, تنگ تر

    برسرو رويم بيفشان موی خويش

    تنگ تر کن حلقه ی بازوی خويش

    غنچه کن لب های ناز آلوده را

    شاد کن اين جان نا آسوده را

    گرم کن جان و تنم را گرم کن

    کام بخشا كام بخشا كام بخش

  33. اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي.
    لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ
    آغاز کسي باش که پايان تو باشد
    علف باید به دهن گوریل شیرین بیاد

  34. نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد….
    نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟
    ولی آنقدر مشتاقم
    که از خاک گلویم سوتکی سازد
    گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
    و او یکریز و پی در پی، دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
    و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
    بدینسان بشکند، دائم سکوت مرگبارم را…..
    “دکتر شریعتی”

  35. نادر نادرپور

    بُت تراش

    پیکرتراش پیرم و با تیشه ی خیال

    یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام

    تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

    ناز هزار چشم سیه را خریده ام

    بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست

    پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

    تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

    دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را

    تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم

    دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

    از هر زنی، تراش تنی وام کرده ام

    از هر قدی کرشمه ی رقصی ربود ه ام

    اما تو چون بُتی که بت ساز ننگرد

    در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

    مست از می غروری و دور از غم منی

    گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای

    هشدار! زانکه در پس این پرده ی نیاز

    آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

    یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

    بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام!

  36. ای کاش که معشوق ز عاشق طلب جان میکرد !
    تا که هر بی سروپایی نشود یارکسی!

  37. خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند !

  38. من از چشمان خودآموختم رسم وفاداری !
    که هرعضوی بدرد آید بجایش دیده میگرید!

  39. چندنصیحت از آشوزرتشت (ع):
    آنچه راگذشته است فراموشکن وبدانچه نرسیده است رنج واندوه مبر
    قبل از جواب دادن فکرکن !
    هیچ کس راتمسخرمکن!
    نه به راست ونه به دروغ قسم مخور !
    خود برای خود زن انتخاب کن !
    به ضررودشمنی کسی راضی مشو !
    تاحدی که میتوانی از مال خود دادو دهش نما!
    کسی را فریب نده تا دردمندنشوی !
    ازهرکس وهرچیزمطمئن مباش !
    فرمان خوب ده تابهره خوب یابی !
    بیگناه باش تابیم نداشته باشی!
    سپاسدارباش تالایق نیکی باشی !
    بامردم یگانه باش تامحرم ومشهورشوی !
    راستگوباش تااستقامت داشته باشی !
    متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی !
    دوست بسیارداشته باش تا معروف باشی!
    معروف باش تا زندگانی بنیکی گذرانی !
    دوستداردین باش تاپاک وراست گردی !
    مطابق وجدان خود رفتارکن که بهشتی شوی !
    سخی وجوانمردباش تا آسمانی شوی !
    روح خودرا باخشم وکین آلوده مساز !
    هرگزترشرووبدخو مباش!
    درانجمن نزدمرد نادان منشین که تورانادان ندانند!
    اگرخواهی ازکسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده !
    دو رو وسخن چین مباش ونزدیک درغگومنشین !
    چالاک باش تا هوشیارباشی !
    سحرخیزباش تاکارخودرابه نیکی به انجام رسانی !
    اگرچه که افسون مار /خوب بدانی ولی دست به مار مزن تاتورا نگزدونمیری !
    باهیچ کس وهیچ آئینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد !
    مغرور وخودپسندمباش زیرا انسان چون مشک پرباد است واگر باد آن خالی شود چیزی از آن نمیماند !

  40. دختری نزد کورش کبیر رفت وبه اوگفت :
    من عاشق تو هستم /کورش گفت :
    لیاقت شما برادر من است که پشت سر شما ایستاده وبسیار زیباست !
    دخترک برگشت پشت سرش را نگاه کرد !
    کورش کبیر گفت :
    اگر عاشق من بودی هرگز پشت سرت را نگاه نمیکردی !!!!

  41. دوست داشتن دل میخواهد
    نه دلیل

  42. دشت خشكيد و زمين سوخت و باران نگرفت

    زندگي بعد تو بر هيچ‌كس آسان نگرفت

    چشمم افتاد به چشم تو ولي خيره نماند

    شعله‌اي بود كه لرزيد، ولي جان نگرفت

    دل به هركس كه رسيديم سپرديم ولي

    قصه‌ي عاشقي ما سر و سامان نگرفت

    تاج سر دادمش و سيم و زر، اما از من

    عشق جز عمر گرانمايه به تاوان نگرفت

    مثل نوري كه به سوي ابديت جاريست

    قصه‌اي با تو شد آغاز كه پایان نگرفت …

  43. مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده

    ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم

    قناعت میکنم با درد چون درمان نمی یابم

    تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمی بینم

    نم چشم آبروی من ببرد از بس که می گریم

    چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی بینم

    دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بینم

    دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم

    دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید

    دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی بینم

    خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه

    که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی بینم

    کنون دم درکش ای سعدی ; که کار از دست بیرون شد

    به امید دمی با دوست ; وان دم هم نمیبینم

  44. قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم

    تا در اين قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم

    حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و

    من بــه دنبال تو يک عمر مسافــــر باشـــم

    تو پری باشـــی و تا آن سوی دريا بروی

    من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم

    قسمت اين بود، چرا از تو شکايت بکنم؟

    يا در اين قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟

    شايد اين گونه خدا خواست مرا زجر دهد

    تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم

    شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من

    در پس پرده ايمان بــــه تــــو کافـــر باشـم

    دردم اين است که بايد پس از اين قسمت ها

    سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم

    غ.طریقی

  45. نامه ای به یک فاحشه !
    راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
    مگر هردو از یک تن نیست؟
    بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
    (( فریدون فرخزاد ))

  46. دختری از کوچه باغی میگذشت
    یک پسر در راه ناگه سبز گشت
    در پی اش افتاد و گفتا او سلام
    بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام
    دختر اما ناگهان و بی درنگ
    سوی او برگشت مانند پلنگ
    گفت با او بچه پروی خفن
    می دهی زحمت به بانویی چو من؟
    من که نامم هست آزیتای صدر
    من که زیبایم مثال ماه بدر
    من که در نبش خیابان بهار
    میکنم در شرکت رایانه کار
    دختری چون من که خیلی خانمه
    بیشت و شش ساله _مجرد_دیپلمه
    دختری که خانه اش در شهرک است
    کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت
    در چه مورد با تو گردد هم کلام
    با تو من حرفی ندارم والسلام!!!

  47. در میان خاطرات یک شب پاییز و سرد
    آمدی و اشک دیدار وصال لبرزیز شد

    بر سر نور هویدایی آن چشمان آهو وار تو
    شمس پنهان گشته و چشمان تو لبریز شد

    مه که از دیدار تو اذن شیدایی تداشت
    روزها را ترک کرده شب ها سرریز شد

    جان تو ای نازنین از عرش چون بالاتر است
    با قدم بگذاشتنت بید خزان گل ریز شد

    آه این چرخ و فلک با ما وفاداری نکرد
    شادی جانم ربود و غم به من واریز شد

    با ندای رفتنت مرگ دلم تعجیل کرد
    عکس تن پوش سیاهم بر دری آویزشد

  48. متن شعر نازنین از داریوش
    اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
    از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

    از تندباد حادثه گفتي كه جان در برده ايم
    اما چه جان در بردني ديريست كه در خود مرده ايم
    اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
    از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

    اينجا بجز درد و دروغ هم خانه اي با ما نبود
    در غربت من مثل من هرگز كسي تنها نبود
    عشق و شعور و اعتقاد كالاي بازار كساد
    سوداگران در شكل دوست بر نارفيقان شرم باد
    هجرت سرابي بود و بس خوابي كه تعبيري نداشت
    هر كس كه روزي يار بود اينجا مرا تنها گذاشت
    اينجا مرا تنها گذاشت
    اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
    از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

    من با تو گريه كرده ام در سوگ همراهان خويش
    آنان كه عاشق مانده اند در خانه بر پيمان خويش
    اي مثل من در خود اسير ليلاي من با من بمير
    تنها به يمن مرگ ما اين قصه مي ماند به جا
    هجرت سرابي بود و بس خوابي كه تعبيري نداشت
    هر كس كه روزي يار بود اينجا مرا تنها گذاشت
    اينجا مرا تنها گذاشت
    اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
    از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

    اي مثل من در خود اسير ليلاي من با من بمير
    تنها به يمن مرگ ما اين قصه مي ماند به جا
    اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
    از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

  49. من زنم …

    با دست هایی که دیگر دل خوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد.

    من زنم و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو

    میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی .

    قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند .

    دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم .

    دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است .

    به خواهر و مادرت که می رسی قیصر می شوی .

    دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی .

    و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا می شوی .

    تمام حرف هایت عوض می شود .

    دردم می آید نمی فهمی .

    تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است .

    حیف که ناموس برای تو نه تفکر

    حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است .

    من محتاج درک شدن نیستم .

    دردم می آید خر فرض شوم.

    دردم می آید آن قدر خوب سر وجدانت کلاه می گذاری

    و هر بار که آزادیم را محدود می کنی.

    می گویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است.

    نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود .

    میدانی ؟

    دلم از مادر هایمان می گیرد .

    بدبخت هایی بودند که حتی می ترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده

    خیانت نمی کردند نه برای اینکه از زندگی راضی بودند

    نه خیانت هم شهامت می خواست . نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد .

    مادرم از خدا می ترسد .

    از لقمه ی حرام می ترسد . ازهمه چیز می ترسد

    تو هم که خوب می دانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است .

    دردم می آید این را هم بخوانی می گویی اغراق است .

    ببینم فردا که دختر مردم در بیرون به جرم موی بازش کتک می خورد . باز هم همین را می گویی .

    ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟

    دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند .

    و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند .

    دردم می آید از این همه بی کسی دردم می آید .

  50. زن عشق می کارد و کینه درو می کند…

    دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر…

    می تواند تنها یک همسر داشته باشد

    و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ….

    برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است

    و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی …

    او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی …

    او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی….

    او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ….

    او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ….

    او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر …

    و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

    پیر می شود و میمیرد…

    و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

    چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

    زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

    گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

    سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن

    و فقط رفتن را در دل او زنده می کند…

    و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد…!

  51. یه شعر در مورد حجاب

    روزگاری شهر ما ویران نبود دین فر وشی اینقدر ارزان نبود
    صحبت از موسیقی عرفان بود هیچ صوتی بهتر از قران نبود
    دختران را بی حجابی ننگ بود رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود
    دختر با حجب حیا غر تی نبود خانه فرهنگ کنسرتی نبود
    مرجعیت مظهر تکریم بود حکم او عالمی را تسلیم بود
    یک سخن بود و هزاران مشتری ان هم از لوث قرائت ها بری
    وای که در سالهای سیاه دوهزار کار فرهنگی شده پخش نوار
    ذهن صاف نوجوانان محل پر شد از فیلم های مبتذل
    پشت پا بر دین زدن ازادگیست حرف حق گفتن عقب افتادگیست
    آخر ای پرده نشین فاطمه تو برس بر داد دین فاطمه
    بی تو منکر ها همه معروف شد کینه توزی با ولی مکشوف شد
    در به روی رشوه گیران باز شد دشمنی با نائبش اغاز شد
    بی تو دلهامان به جان امد بیا کاردها بر استخوان امد بیا
    گوش کن اینک نوای جنگ را قصه ای از شهر بعد از جنگ را
    قصه ای پرسوز تاب و التهاب قصه ای تلخ و سراسر اضطراب
    قصه شهری که غرق درد بود اتش شهوت درونش سرد بود
    شهر ما شب های خیبر یاد داشت رمز یا زهرا و حیدر یاد داشت
    شهر ما همت درون سینه داشت با شهادت انس از دیرینه داشت
    شهر ما روح خدا در دست داشت صد هزاران عاشق سرمست داشت
    ناگهان این شهر ما بی درد شد اتش غیرت درونش سرد شد
    حال راز ها در شهر قصه چپ شده پوشش خاکی لباس رپ شده
    دیگر از جبهه در ین جا رنگ نیست دیگر ان حال و هوای جنگ نیست
    یا خمینی ای خلیل بت شکن خیز و بنگر فتنه های شهر من
    جبهه و یاران من گم گشته اند غرق در نسیان مردم گشته اند
    پس چه شد یاد پرستوهای جنگ یاد جبهه یاد آن خونین تفنگ
    شهر من حجب و حیایت پس چه شد ناله مهدی بیایت پس چه شد
    ای بسیجی کو صفای جبهه ها ؟ کفر نگویم کو خدای جبهه ها ؟
    ای جماعت ناله ام را بشنوید درد چندین ساله ام را بشنوید
    ای شما ان سوی آتش رفتگان ای شما اغئش لیلا خفته گان
    بنگرید این لکه های ننگ را فتنه های شهر بعد از جنگ را
    جنگ رفت و شهر ما تاریک شد راه وصل عاشقان باریک شد
    شما رفته مردم ریایی شدند و بر خی دگر شیمیایی شدند
    نه ان شیمایی که در جنگ بود بود نه ان گاز سمی که بی رنگ بود
    همانانی که رنگ ریا می زنن و بر سینه سنگ خدا میزنند
    همانانی که یادی زبن می کنن فضا را پر از ادکلن می کنن
    همانانی که در بی حجابی تکند سزاوار یک قبضه نارنجکند
    به سنگ تحاجم محک می شوند و مثل عروسک بزک میشوند
    از اینها بپرسد که مهارن کجاست شلمچه حلبچه فاو و مریوان کجاست؟
    از اینها بپرسید همت کیست ؟ از این ها بپرسید باکری که بود ؟
    این از این ها بپرسید که بابایی که بود رجایی حسنپور اللهیاری که بود
    کسی فکر گلهای این باغ نیست کسی مثل ان روزهای داغ نیست
    همه ناگهان عافیت خو شدند و یک شب از این رو به ان رو شدند
    کسی بر شهیدان سلامی نگفت رضای خدا را کلامی نگفت
    بیایید که مردم بهتر شویم در این آبشار خدا تر شویم
    بیایید تجدید پیمان کنیم نگاهی به قبرشهیدان کنیم

  52. خواهرم انسانيت اينگونه نيست شخصيت هم زيباييه در گونه نيست
    خواهرم اين بد حجابي خاري است شخصيت هم نيست بيماري است
    خواهرم اين بد حجابي ترکش است با حجاب ديده در آرامش است
    خواهرم اين عشوه و نازو ريا اي دريغ از عفت و يک جو حيا
    نازو عشوه جلوه اي حيواني است قلب مولا خون از اين ناداني است
    قلب مولا درد ناک گرديده است بد حجابي ريشه کن گرديده است ؟
    از شهيدان يادي ايا مانده است يا که عکس و چفيه بر جا مانده است

  53. من نمیدانم:
    ک چرا میگویند اسب حیوان نجیبی است،کبوتر زیباست
    وچرا در قفس هیچکسی کرکس نیست
    گل شبدر چ کم از لاله ی قرمز دارد؟
    چشم هارا باید شست،جور دیگ باید دید
    واژه ها راباید شست
    واژه باید خود باد،واژه باید خود باران باشد

  54. مترسک گفت:ای گندم ت گواه باش مرا برای ترساندن آفریدند اما من عاشق پرنده ای بودم ک از ترس من از گرسنگی مُرد…..

  55. کورش بزرگ (529-576 )پیش از میلاد شاه پارسی به خاطر بخشندگی بنیان گذاشتن حقوق بشر پایه گذاری نخستین امپراطوری چندملیتی وبزرگ جهان آزاد کردن برده ها وبندیان احترام به دین ها وکیشهای گوناگون گسترش تمدن و… شناخته شد.
    کورش نخستین پادشاه بنیانگذار دودمان هخامنشی .
    بخشی از فرمان کورش بزرگ اولین منشور حقوق بشر:
    من اعلام میکنم هرکس آزاداست هردین وآئینی که میل دارد برگزیندهرجاکه میخواهدسکونت گزیندوبه هرکه معتقداست عبادت کندمعتقدات خودرابجا آورد وهرکسب وکاری را که میخواهد انتخاب کند.
    آفتاب به گیاهی حرارت میدهد که سرازخاک بیرون آورده باشد.
    همواره بیاد داشته باشیدآخرین کلید باقیمانده شایدباز گشاینده قفل در باشد.
    انسان همان میشود که اغلب به آن می اندیشد.
    دستانی که کمک میکنند پاکتر از دستانی هستندکه رو به آسمان دعا میکنند.
    همیشه باهم یکدل وصمیمی بمانید تا اتحادتان موبد وپایدار بماند.
    حرمت قانون رابر خودواجب شمارید وخصایل وسنن قدیمی را گرامی بدارید.
    ای اهورامزدا:
    دستانم خالی است ودلم غرق در آرزوها- با به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم رااز آرزوهای دست نیافتنی خالی کن.
    تنها راهی که به شکست می انجامدتلاش نکردن است.
    همواره نگهبان کیش یزدان باش اما هیچ قومی را وادار مکن که از کیش تو پیروی کند وپیوسته به خاطر داشته باش که هرکس بایدآزادباشدتا ازهرکیش که میل دارد پیروی کند.
    آنگاه که بدون جنگ وپیکاروارد بابل شدم همه ی مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند در بارگاه پادشاهان بابل برتخت شهریاری نشستم/ مردوک خدای بزرگ دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد…زیرامن اورا ارزشمند وگرامی داشتم/ ارتش بزرگ من به صلح وآرامی وارد بابل شد نگذاشتم رنج وآزاری به مردم این شهر واین سرزمین وارد آید/ وضع داخلی بابل وجایگاههای مقدسش قلب مرا تکان داد.
    من برای صلح کوشیدم .
    من برده داری را بر انداختم/ به بدبختی آنان پایان بخشیدم / فرمان دادم که همه ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشندوآنان را نیازارند.
    هر حکومتی که شادی را از مردم بگیرد شکست خواهد خورد وبرانداخته خواهد شد.
    شهریاری که نداندشب مردمانش چگونه به صبح میرسدگورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی بسته است .
    دروگویان تنها بر گورستان مردگان وخاکسترزار خاموشان حکومت خواهند کرد.
    بگذارید هرکس بر آیین خویش باشد زنان را گرامی بداریدفرودستان را دریابید وهرکس به زبان تبار خویش سخن گوید .
    من برای همه مردم / جامعه ای آرام فراهم ساختم وصلح وآرامش را به تمامی مردم اعطا کردم .
    فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند / اهورامزدای بزرگ از کردار من خشنودشد… او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت.
    من همه شهرهایی که ویران شده بود از نو ساختم .
    فرمان دادم تمام نیایشگاههایی که بسته شده بود را بگشایند / همه خدایان این نیایشگاهها رابه جای خود باز گرداندم.همه مردمانی که پراکنده وآواره شده بودند را به جایگاههای خود برگرداندم وخانه های ویران آنان را آبادکردم .
    همه مردم را به همبستگی فراخواندم همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را بدون واهمه از اهورامزدای بزرگ به بابل آورده بودم / به خوشنودی مردوک خدای بزرگ وخرمی به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم بشود که دلها شادگردد.
    عمرشما زمانی شروع میشود که اختیار سرنوشت خویش را در دست میگیرید .
    من باور یقین وعدالتم من زندگیها خواهم ساخت من خوشیهای بسیار خواهم آورد من ماتم را سربلند زمین خواهم کرد زیرا شادمانی آنها شادمانی من است.
    من بخاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت وکسب افتخار ایران زمین مغلوب شده باشم.
    فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت ومومیایی به خاک بسپارند تا اجزای بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد.
    به احترام روح من که باقی وناظر بر احوال شماست به آنچه دستور میدهم عمل کنید.

  56. اصلاح میکنم (من باور یقین وعدالتم من زندگیهاخواهم ساخت من خوشیهای بسیارخواهم آورد من ملتم را سربلند زمین خواهم کرد زیرا شادمانی آنها شادمانی من است )

  57. آقا قاسم دمت گرم از شعرهات کلی کیف کردم امیر حسین هم خوب نوشته بود آرمان هم عالی بود

  58. دوباره با من باش!

    پناه خاطره ام

    ای دو چشم روشن

    باش!

    هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست

    اگرچه فاصلۀ ما

    چگونه بتوان گفت؟

    هنوز با من هست

    کجایی ای همه خوبی

    تو ای همه بخشش

    چه مهربان بودی وقتی که شعر می خواندی

    چه مهربان بودی وقتی که مهربان بودی

    چگونه نفس تو را در حصار خویش گرفت

    تو ای که سیر در آفاق روح می کردی

    چه شد

    چه شد که سخن از شکست می گویی؟

    تو ئی که صحبت فتح الفتوح می کردی.

    حمید مصدق

  59. اگر من جاي او بودم .
    همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
    جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    كه در همسايه صدها گرسنه
    چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
    نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميكردم .

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
    زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    نه طاعت ميپذيرفتم
    نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
    پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
    هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
    سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي
    تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
    گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد !

    اگر من جاي او بودم
    كه ميديدم مشوش عارف و عامي
    ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
    بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري
    در اين دنياي پر افسانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد !

    چرا من جاي او باشم
    همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و
    تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
    وگرنه من بجاي او چو بودم
    يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم

    عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !

    معینی کرمانشاهی

  60. پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان
    باز هم گوش سپردم به صدای غمشان
    هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت
    دیدنی داشت ولی سوختن با همشان
    گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد
    بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان
    نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی
    ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان
    زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند
    تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان
    این غزلها همه جانپاره ی دنیای منند
    لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان
    گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند
    بی صدا باد دگر زمزمه ی مبهمشان
    فکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود
    که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان
    ……………………………
    انگاري قرار نيست با تو بي حساب شوم

    سالهاست که رفته اي اما…

    هنوز هم اشکهايم دارند حساب

    ديدنت رابا چشم هايم صاف ميکنند
    …………………………………
    با همه بی سر و سامانی ام
    باز به دنبال پریشانی ام

    طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
    در پی ویران شدن آنی ام

    آمده ام بلکه نگاهم کنی
    عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

    دل خوش گرمای کسی نیستم
    آمده ام تا تو بسوزانی ام

    آمده ام با عطش سال ها
    تا تو کمی عشق بنوشانی ام

    ماهی ی برگشته ز دریا شدم
    تا تو بگیری و بمیرانی ام

    خوب ترین حادثه می دانم ات
    خوب ترین حادثه می دانی ام؟

    حرف بزن . ابر مرا باز کن
    دیر زمانی ست که بارانی ام

    حرف بزن حرف بزن سال هاست
    تشنه ی یک صحبت طولانی ام

    ها… به کجا می کشی ام خوب من؟
    ها… نکشانی به پشیمانی ام!
    ………………………………..
    “محمد علی بهمنی”

  61. به نسیمی همه راه به هم می ریزد
    کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

    سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
    با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

    عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
    گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

    آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
    دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

    آه یک روز همین آه تو را می گیرد
    گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

    ……………………

    به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
    که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

    لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
    هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

    با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
    هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

    هر کسی در دل من جای خودش را دارد
    جانشین تو در این سینه خداوند نشد

    خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
    عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

    ……………………..

    از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
    تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

    پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
    تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

    یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
    این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

    ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
    شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

    یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
    از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

    آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
    گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

    ……………………

    “فاضل نظری”

  62. دوش مرغ به صبح می نالید
    عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
    یکی از دوستان مخلص را
    مگر اوازه من رسید به گوش
    گفت باور نداشتم که تو را
    بانگ مرغی چنین کند مدهوش
    گفتم این شرط ادمیت نیست
    مرغ تسبیح گوی و من خاموش

  63. خدایا من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم
    که تو در عرش اعلا نداری…….
    و من چون تویی دارم
    و تو چون خودی نداری……..

  64. به ذهن شب زده من ظهورکن مهتاب / ز دشت تیره ظلمت عبورکن مهتاب
    دلم گرفته، نگارم، ببین که تاریکم / به خاطر دل عاشق، ظهورکن مهتاب . . .
    الهم عجل لولیک الفرج .
    باسپاس از همه دوستان عزیز موفق و پاینده باشید

  65. دل از من برد و روی از من نهان کرد

    خدا را با که این بازی توان کرد

    شب تنهایی ام در قصد جان بود

    خیالش لطف های بی کران کرد

    چرا چون لاله خونین دل نباشم

    که با ما نرگس او سر گران کرد

    که را گویم که با این درد جانسوز

    طبیبم قصد جان ناتوان کرد

    بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

    صراحی گریه و بربط فغان کرد

    صبا گر چاره داری وقت وقت است

    که درد اشتیاقم قصد جان کرد

    میان مهربانان کی توان گفت

    که یار ما چنین گفت و چنان کرد

    عدو با جان حافظ آن نکردی

    که تیر چشم آن ابرو کمان کرد

    “حافظ”

  66. روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

    آری افطار رطب در رمضان مستحب است

    روز ماه رمضان ،زلف میفشان که فقیه،

    بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

    زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند

    این عجب نقطه خال تو به بالای لب است

    یارب این نقطه ی لب را که به بالا بنهاد ؟

    نقطه هرجا غلط افتاد، مکیدن ادب است

    شحنه اندر عقبست و من از آن میترسم

    که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است

    پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ،

    که دمادم لب من بر لب «بنت العنب» است

    منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود

    شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

    گفتمش ای بت من ،‌ بوسه بده جان بستان

    گفت: رو کاین سخن تو نه ز شرط ادب است

    عشق آنست که از روی حقیقت باشد

    هر که را عشق مجازی است «حمال الحطب» است

    گر «صبوحی» به وصال رخ جانان جان داد

    سودن چهره به خاک سر کویش سبب است

    از : شاطر عباس صبوحی

  67. عید فطر آمد که ساقی عاشقان را جام داد
    عاشقان تشنه را از جام وحدت کام داد
    بعد چندی لب فروبستن ز اکل و شرب، دوست
    سفره ای گسترد از احسان و بار عام داد
    تا هلال ماه شوال از افق شد آشکار
    ساقی از راه وفا، کام دل ناکام داد
    خلعتی از تار و پود نور بر اندام جان
    حضرت جانان ز لطف بیکران انعام داد
    جانب میخانه بشتابید ای میخوارگان
    کاین زمان پیر مغان، اصحاب را پیغام داد
    حیف، رفت آن ماه و صد شکر آمد این عید سعید
    دست ساقی باز می بوسم که ما را جام داد
    لب فرو بستید از نوشیدنی گر چند گاه
    از خم وحدت شما را باده ی گلفام داد
    دست افشان، پایکوبان جانب ساقی روید
    چون که عیدی باده ی جانبخش آن خوشنام داد
    روزه داران را ز راه مرحمت در صبح عید
    ایزد جان آفرین پاداش آن ایام داد
    «خوش عمل» چون عید فطر آمد ز لطف خویشتن
    حضرت حق طبع ما را قدرت الهام داد
    تا پیک صبا مژده ز عید رمضان داد
    او باب چنان را ز رخ ماه نشان داد
    از آتش دوزخ همه را حضرت جانان
    از یُمن چنین روز بکف خط امان داد
    از مرحمت ماه پر از فیض و ضیافت
    پاداش خداوند به ما باغ جنان داد
    بشنو ز خروس سحر از بام شریعت
    بر پیکر این روز به آواز توان داد
    بر مسلم و بر مسلمه این عید مبارک
    کز نور حضورش طربی بر همگان داد
    تا سود و زیان شد عملت را همه میزان
    این عید صیامست نشان سود و زیان داد
    مقبول نمازیست نیازش بود از پی
    خوش آنکه بخیل فقرا لقمه نان داد
    خورشید جهان بود همه صُم و صلاتت
    کین گونه طراوت به تو و کون و مکان داد
    برخیز و به شکرانه این عید سماع کن
    زیرا رمضان را به تو حق هدیه گران داد
    این روزه و این خمس و زکاتست پریسا
    بر پیکره ی مرده ی اشعار تو جان داد

  68. گل در بر و می در کف و معشوق بکام است
    سلطان جهانم به چنین روز غلام است
    گو شمع میارید در این جمع که امشب
    در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
    در مذهب ما باده حلالست و لیکن
    بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
    گوشم همه بر قول نی و نغمه ی چنگ است
    چشم همه بر لعل لب و گردش جام است
    در مجلس ما عطر میامیز که ما را
    هر لحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشام است
    از چاشنی قند مگو هیچ وز شکّر
    ز آنرو که مرا از لب شیرین تو کام است
    تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
    همواره مرا کوی خرابات مقام است
    از ننگ چه گویی که مرا نام زننگست
    وز نام چه پرسی که مرا ننگ زنام است
    میخواره و سرگشته و رندیم و نظر باز
    وآنکس که چو ما نیست درین شهر کدام است
    با محتسبم عیب مگوئید که او نیز
    پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
    حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
    که ایام گل و یاسمن و عید صیام است
    سلام ما به کسی کز سوی خدای ودود
    به بزم عرش علا ماه روزه مهمان بود
    شد آنچنان سوی لاهو تیان سبک پرواز
    که گرد عرصه ناسوت را زبال زدود
    زخوان رحمت او شد هماره برخوردار
    به روزی نه سزاوار خویش لب نگشود
    ز عمر خویش غنیمت شمرد فرصت را
    نشست هر دم با میزبان به گفت و شنود
    چنان سپرد دل و جان خود به خلوت انس
    که عاشقانه زدل راند فکر بود و نبود
    خرید گوهر مقصود را به قیمت جان
    زنقد اندک خود برد بیشماران سود
    شبان قدر به خوبی شناخت ارزش عمر
    فرشته اش به سلام آمد از فراز فرود
    ملک گشود شبانگه بر او دریچه صیح
    که راه امن بیابد به روزگار خلود
    که را که دوست فراخواند و نا شنیده گرفت
    چه بهره برد اگر دشمنش به یاوه ستود
    مه ما گذشت عزیران من, چه زود,چه زود
    زمیزبان به تمنا هماره می طلبیم
    که باز وعده بگیرد به یک چنین مو عود
    هلا شما که پذیرفته گشته اید به ناز
    همین بس است شما را از این جهان وجود
    به عید فطر بمانید خرم و پیروز
    به روزگار سعید و به جسم و جان مسعود
    قبول باد اطاعات و روزه داریتان
    ز ناظمی به شما دم به دم درود درود

  69. درخت سایه اش را بی دریغ به تو می بخشد
    و خورشید گرمایش را و گل شمیم خوشش را
    باران طراوتش را و آسمان برکتش را و رود قطره قطره آبش را
    و پرنده نوای دل انگیزش را و همه و همه بخشیدن را
    از خدایی آموخته اند که آنها را زیبا آفریده
    زیباترین آفریده خدا انسان است
    تو برای بخشیدن چه داری ؟ ثروتت ؟ دانشت ؟ جانت ؟
    همه این‌ها خوب است اما چرا از گنج بی پایانی که در وجودت داری خرج نمی کنی ؟
    محبت !
    حاضری آنرا ببخشی ؟
    با خنده ای بر لبت یا اخلاقی خوش یا دستان پرمهری که بر سر کودکی
    خسته از کار می کشی یا با محبتی که به عشقت می کنی یا
    مطمئن باش گنجت تمام نمی شود بلکه زیاد خواهد شد پس از بخشیدنش دریغ نکن !

  70. گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟
    گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟
    گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟
    گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟
    گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟
    گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟
    گفتم: خدایا اینقدر نگو من گفت: من توام ، تو من . . .

  71. آن چه در ما جاری است این همه فاصله نیست!
    چشمه گرم وصال است و عبور…

    زندگی…می گذرد تند و آسان و سبک…!

    عاشق هم باشیم عاشق بودن هم

    عاشق ماندن هم عاشق شادی و هر غصه هم….

    روز نو هر روز است

    فکر را نو بکنیم….!

    ….عشق را سر بکشیم…

    زندگی

    می گذرد…!تند و آسان و سبک!!!

  72. آه ای ابر بهاری مویه کن

    روح تبدار مرا پاشویه کن

    این گران باری که بر دل می برم

    هم تو می دانی چه مشکل می بریم

    هستی ام در پای آن سرمست رفت

    آه ای یاران دلم از دست رفت

    انتهای هرچه رسوایی منم

    عاشق شب های تنهایی منم

    بارهابا لاله صحبت کرده ام

    بارها با ماه خلوت کرده ام

    فکر من از آسمان آبی تر است

    روح من با عشق عنابی تر است

    من سر هر کوچه یاهو میزدم

    پیش پای عشق زانو میزدم

    آه!آه!ای شاعران نسترن

    گل به گل داغ است کتف شعر من

    با جدایی خو گرفتن مشکل است

    از شقایق رو گرفتن مشکل است

    او شبی آمد … مرا دیوانه کرد

    او مرا یک باغ بی پروانه کرد

    شوخ چشمست و دلم در بند اوست

    هرچه هست از چشم پرنیرنگ اوست

    دل مرید کیش اشراقیش شد

    دل اسیر ایها الساقیش شد

    او که خویشاوند نزدیک گل است

    شرح احساسات نزدیک سبز بلبل است

    او که با آیینه ها مانوس بود

    چشم او یک کاسه اقیانوس بود

    در نگاهش آسمانی راز داشت

    کهکشان در کهکشان اعجاز داشت

    آمد از نه توی جنگل راز

    آمد از آنسوی پرچین نیاز

    آمد از دردش پرم کرد و گذشت

    در وفا سیلی خورم کرد و گذشت

    مثل شمع بزمی آبم کرد و رفت

    عشوه ای کرد و خرابم کرد و رفت

    این هم از یک عمر مستی کردنم

    سالها شبنم پرستی کردنم

    ای دلم…زهر جدایی را بخور

    چوب عمری باوفایی را بخور

    ای دلم …دیدی که ماتت کرد و رفت

    خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت

    من که گفتم این بهار افسرده نیست

    من که گفتم این پرستو مرده نیست

    وه…عجب کاری به دستم داد دل

    هم شکست و هم شکستم داد دل

  73. چه کنم باهجوم گریه ها
    چه کنم باسیل خاطره ها………
    چشمانم دیگرمیلی به بسته شدن ندارند
    دردهایم درخواب هم رهایم نمیکنند
    روزهایم تاریک شده وشب هایم تاریک تر…….
    خواب هایم رنگ سیاه آشفتگی وکابوس گرفته اند
    کودکی هایم رابه خاطرآوردم لحظه ای
    آغوش خواب فرارازدردهایم
    حالاچه کنم که خواب زندان روح زخم خورده ام شده است ….
    خدایامن ازآغوش کسی خیرندیده ام
    پایین بیاازعرش
    درآغوشت بکش مراوآرامم کن
    زخم هایم رامرحم بزن
    وبرایم غصه بگوتاخوابم ببرد………..
    خدایا:ازاین جسم خاکی خسته وبیزارم
    دلم هوس پروازکرده
    به سوی تو
    میهمان نمیخواهی ……..

  74. درروزگارغریبی که سزای خوب بودن خنجرازپشت خوردن است
    پس بزن که سزای من ازدردبه خودپیچیدن است
    بزن که یک عمرتکراراشتباه داستان زندگی ام شده
    بزن که من آدم نمی شوم
    بزن که احساسات گرانم را به بها یی ارزان نفروشم دیگر
    بزن که سزای قلب ساده من همین خنجربه زهرآغشته ی توست
    بزن تاشایدفهمیدم که همیشه خوب بودن خوب نیست وگاهی باید بد بود بد……
    فروکن خنجرت رانارفیق تا که دردش بیدارم کندازخوابی که درآن همه راخوب می بینم
    بزن …….
    بزن که سزایم مرگ است …………

  75. حس غریبی دارم این روزها
    همان حسی که تمام وجودم رابه سکوت وادار کرده است ……
    احساس سربازی رادارم که درمیان جنگ
    تاتوان داشته جنگیده ……
    حالازخمی ورنجورتوانش رازخم هاوجراحات گرفته اند…….
    ودروسط میدان جنگ برزمین افتاده
    نه دیگر توا ن جنگیدن داردونه به امیدی زنده ماندن
    ودعامیکندبرا ی زودتررهاشدن وپریدن …..
    آری…..
    لحظات سختی ست
    لحظات جان کندن ………………

  76. حق با تو بود
    می بایست می خوابیدم
    اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
    در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
    با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
    کاش تنها نبودم
    فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
    کاش تنها نبودی
    آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
    بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
    می دانی ؟
    انگار چرخ فلک سوارم
    انگار قایقی مرا می برد
    انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
    مرا ببخش
    ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
    می شنوی ؟
    انگار صدای شیون می اید
    گوش کن
    می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
    اما به جای آن
    می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
    گوش کن
    یکی بود یکی نبود
    زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
    به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
    به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
    به جای پختن کلوچه شیرین
    ساده و اخمو
    در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
    صدای شیون در اوج است
    می شنوی
    برای بیان عشق
    به نظر شما
    کدام را باید خواند ؟
    تاریخ یا جغرافی ؟
    می دانی ؟
    من دلم برای تاریخ می سوزد
    برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
    برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
    گوش کن
    به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت
    حق با تو بود
    می بایست می خوابیدم
    اما مادربزرگ ها گفته اند
    چشم ها نگهبان دل هایند
    می دانی ؟
    از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
    کودک
    خرگوش
    پروانه
    و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
    بی نهایت
    بار
    در نامه ها و شعر ها
    در شعله ها سوختند
    تا سند سوختن نویسنده شان باشند
    پروانه ها
    آخ
    تصور کن
    آن ها در اندیشه چیزی مبهم
    که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
    در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
    یادم می اید
    روزگاری ساده لوحانه
    صحرا به صحرا
    و بهار به بهار
    دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
    عشق را چگونه می شود نوشت
    در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
    که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
    دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
    وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
    من تو را…
    او را…
    کسی را… دوست می دارم

    “حسین پناهی

  77. شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
    فریبنده زاد و فریبا بمیرد
    شب مرگ تنها نشیند به موجی رود
    گوشه ای دور و تنها بمیرد
    درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب
    که خود درمیان غزل ها بمیرد
    گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا
    کجا عاشقی کرد آن جا بمیرد
    شب مرگ از بیم آن جا شتابد
    که از مرگ غافل شود تا بمیرد
    چو روزی ز آغوش دریا برآمد
    شبی هم در آغوش دریا بمیرد
    تو دریای من بودی آغوش وا کن
    که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

  78. چاپلین برای دخترش نوشت:
    تاوقتی قلب عریان کسی راندیدی بدنت راعریان نکن
    هرگزچشمانت رابرای کسی که معنی نگاهت رانمیفهدگریان مکن
    قلبت راخالی نگهدارواگرروزی خواستی کسی رادرقلبت جای دهی سعی کن فقط۱نفرباشد
    وبه اوبگوتوراکمترازخداوبیشترازخودم دوست دارم زیرابه خدااعتقادوبه تونیازدارم!

  79. به آموختن گر فروتن شوی
    سخن های دانندگان بشنوی
    مگوی آن سخن کاندر آن سود نیست
    کز آن آتشست بهره جز دود نیست

  80. ﮔﺎﻫﯽ ﮔﻤﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ
    ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
    ﮔﺎﻫﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ
    ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ
    ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ

    ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺴﺎﻁ ﻋﯿﺶ
    ﺧﻮﺩﺵ ﺟﻮﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
    ﮔﺎﻫﯽ ﺩﮔﺮ،
    ﺗﻬﯿﻪ ﺑﺪﺳﺘﻮﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

    ﮔﻪ ﺟﻮﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
    ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺑﯽ ﻣﻘﺪﻣﻪ
    ﮔﻪ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺻﺪ ﻣﻘﺪﻣﻪ
    ﻧﺎﺟﻮﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

    ﮔﺎﻫﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺩﻋﺎ
    ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﺍﺳﺖ
    ﮔﺎﻫﯽ ﻧﮕﻔﺘﻪ
    ﻗﺮﻋﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

    ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺪﺍﯼ ﮔﺪﺍﯾﯽ ﻭ
    ﺑﺨﺖ ﺑﺎ ﺗﻮ ﯾﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ
    ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻬﺮ
    ﮔﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺷﻮد

    ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ
    ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
    ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ
    ﺗﺮﺍﺷﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺳﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

    ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﺑﯽ
    ﺍﯾﻦ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﺎ
    ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﺗﯿﺮﻩ ﮔﺸﺘﻪ ﻭ
    ﺑﯽ ﺭﻧﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

    ﮔﺎﻫﯽ ﻧﻔﺲ
    ﺑﻪ ﺗﯿﺰﯼ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮد
    ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺴﺖ
    ﺩﻟﺖ ﺳﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

    ﮔﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩ
    ﺟﻮﺍﻧﯽﻣﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ
    ﮔﺎﻫﯽ ﭼﻪ ﺯﻭﺩ
    ﻓﺮﺻﺘﻤﺎﻥ ﺩﯾﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

    ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﺠﺎﯾﯽ
    ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
    ﺑﯽ ﻋﺸﻖ ﺳﺮﻣﮑﻦ
    ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﭘﯿﺮ ﻣﯽ ﺷود

    “دكترعلى شريعتى”

  81. من از غم جسته ام مستم ببخشید
    تمام عشق در دستم ببخشید
    تو می گفتی که نفرت داری از من
    ولی من عاشقت هستم ببخشید

    علی اصغر عالیزاده

  82. همیشه حواسم به بی صبری این دل ساده بود
    نه وقتی برای رج زدن روزهای رد شده داشتم
    نه حتا فرصتی
    که دمی نگاهی به عقربه ثانیه شمار ساعت بیندازم
    با آرزوهای آنور دیوار زندگی کردم!
    با خوابهای بر باد رفته
    منتظر بودم روزی بیاید که همه در خیابان به یکدیگر سلام کنند
    چراغ تمام چهار راها سبز شود
    و همسایه ها
    خواب پراید سفید و کابوس چک برگشتی نبینند
    چاقو تیزکن ها بادکنک بفروشند
    و سرو کله تو
    از آنسوی سایه سار فانوسها پیدا شود
    هنوز هم منتظرم
    از گریه های مکررم خجالت نمی کشم
    سکوت بیمارستانِ بیداری را رعایت نمی کنم
    کاری به حرف و حدیث این و آن ندارم
    دکارت هم هرچه می خواهد بگوید
    من خواب می بینم
    پس هستم

    کوروش یغمایی

  83. بیان نامرادیهاست اینهائی که من گویم
    همان بهتربهر جمعی رسم کمتر سخن گویم
    شب وروزم بسوزوسازعمر بی امان طی شد
    گهی از ساختن نالم گهی از سوختن گویم
    خدارا مهلقاای با غبان تا زین قفس گاهی
    برون ارم سروحالی بمرغان چمن گویم
    مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها
    غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم
    بگویم عاشقم “بی همدمم”دیوانه ام”مستم
    نمی دانم کدامین حال ودرد خوشیتن گویم
    از ان گمگشته من هم نشانی اور ای قاصد
    که چون یعقوب نابینا سخن با پیر هن گویم
    تو میایی ببالینم ولی اندم که در خاکم
    خوش امد گویمت امادر اغوش کفن گویم

  84. ترک آزارم نکردی ؟ترک دیدارت کنم
    آتش اندازم به جانت بسکه ازارت کنم
    قلب بیمار مرا بازیچه می پنداشتی
    انقدر قلبت بیازارم که بیمارت کنم
    من گلی بودم دراین گلشن تو خارم کرده ای
    همچو خاری در میان گلر خان خوارت کنم
    همچنان دیوانگان در کوی وبازارت کشم
    کهنه کالایت بخوانم بی خریدارت کنم
    بعد از این لاف صفا ومهر با مردم مزن
    خلق را آگاه از طبع ریا کارت کنم
    ای سبکسر دوست میداری سبکسرتر زخویش
    باخبر شهری از آن گفتار وکردارت کنم
    هر کجا گویم” که هستی وین زبان بازی زچیست
    تا ابد در بند تنهائی گرفتارت کنم

  85. چنان زد آتشم با بی وفایی
    که بیزارم دگر از آشنایی
    زهر بیگانه ای بیگانه تر شد
    میان ما خدایا کن خدایی
    مراچون نا شناسان دید وبگذشت
    که” بگذشته است زین بی اعتنائی
    چه کردم که چنین بگریخت از من
    چه ناموزون زد آهنگ جدایی
    بر او دل بستم وشد خصم جانم
    روا بر من نبود این نا روائی
    نمی دانند قدر یکدلی را
    گرفتاران درد خودنمائی
    کشیدم آنچه از دست دلم یود
    زمن یارب بگیر این با صفائی
    همان بهتر که روز وشب بود دور
    بسو زم با نوای بی نوائی
    جفا را با وفا پاداش بخشند
    مقیمان حریم کبریایی

    • سایه جان پس کجایی؟ خبری ازت نیست؟

      • سلام بر گله گلاب ناز نازی جونم فدات شم شما خوبین امیدوارم خوش باشی
        کمی گرفتارم اما بسیار مشتاق شما دوستان عزیز باور کنید فقط با خوندن
        کامنتهای شما انرژی میگیرم عزیزم اگه مایلید چون من دوست دارم باشما
        بیشتر در ارتباط باشم ادرس ایمیلم را براتون بزارم البته اگه دوست دارین
        بووووووووووووووووووووس برای نازنازی جونم………

        • سلام سایه عزیزم. خوشحالم که برگشتی . بسیار مشتاق آشنایی بیشتر با شما هستم و ارتباط ایمیلی مسلما باعث این نزدیکی میشه . ایمیل من هم در قسمت زیباترین زن جهان بدون آرایش در ستون محبوبترینها هست .باعث خوشوقتی من هست اگر تماس بگیرید.

  86. شمع دانی به لب مرگ به پروانه چه گفت ؟
    گفت که ای عاشق دیوانه فراموش شوی
    سوخت پر وانه ولی خوب جوابش را داد
    گفت:طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

    حالت سوخته را سوخته دل داند وبس
    شمع داند که جان دادن پر وانه زچیست؟

  87. تغییردراشعار — گفته بودی چوبیایی غم دل باتوبگویم-چه بگویی چوبیایم غمت ازدل برود !

  88. ساخته خودم-این جهان مجهزبه دوربین مداربسته است.

  89. اینجا پیش چشم تو پر از احساسم باور کن این لحظه

    دست منه که انگار رو قاب عکس تو داره میلرزه

    هر شب رو به عکس تو با پریشونی میگم آخه دیوونه

    اینجا توی این خونه غیر تو هیشکی با من نمی مونه

    عشقم با تو میشه به گذشته بر نگردم

    خیلی خستم من یه عمره عاشقی نکردم

    یک عمر هر شب با این که فقط خوابت و دیدم

    غیر از قلبت توو دنیا به جایی نرسیدم ، نرسیدم

    هر شب از همین رویا با این که خستم با این که دل سردم

    بازم رو به تنهایی انقدر میرم که با تو برگردم

    تنها درد من اینه فقط توو رویا برام تسکینی

    هر شب من با تو هستم توی آغوشت اما نمی بینی

    عشقم با تو میشه به گذشته بر نگردم

    خیلی خستم من یه عمره عاشقی نکردم

    یک عمر هر شب با این که فقط خوابت و دیدم

    غیر از قلبت توو دنیا به جایی :/.,رسیدم ، نرسیدم

  90. تو بهترین منظره از تمام دنیای منی
    چشمات می گیره منو وقتی که لبخند می زنی
    علاقه ای که بین ماست محاله از میون بره
    حتی اگه خدا بخواد زمین به آسمون بره
    وقتی که لبخند می زنی

    تمام دنیای منی یه عشق خوب و موندگار
    منو بگیر از خودم و دست از سر من برندار
    حتی توی لحظه ای از چشمات سقوط می کنم
    به احترام عشق تو فقط سکوت می کنم

    با اعتماد کردن بهت عشقمو ثابت می کنم
    صدبار اگه دنیا بیام باز انتخابت می کنم
    بی تو به هر سمتی برم آغوش تو مقصدمه
    از همه جهان فقط داشتن تو دغدغمه
    بیراهه ها مسیرشون به سمت ما عوض میشه
    حتی با عشق من و تو حال خدا عوض میشه

    تمام دنیای منی یه عشق خوب و موندگار
    منو بگیر از خودم و دست از سر من برندار
    حتی توی لحظه ای از چشمات سقوط می کنم
    به احترام عشق تو فقط سکوت می کنم
    تماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دنیای منی…

  91. مرد رویایی تو من نیستم بانوی من..

    با نگاه دلفریبت باز زنجیرم مکن،

    شاعرم با یک نگاه مست عاشق می شوم..

    التماست میکنم با عشق درگیرم مکن…………….!

  92. هیچــــــــگاه به بــی تو بودن هـــا

    عادتـــــــــ نخواهم کرد

  93. بستر لطیف ابر است , ودریا
    اوج وحدت قطره قطره های آن , کوهها
    بلند آوازه ترین محل آرامش , و بیابان
    تنها تشنه بی ادعای وی …
    لیک تلالو قطره های باران در ذهن اشک زیباست ؛
    آنگاه که در آینه آسمان می نگرد و از شرم خورشید سر به زیر می اندازد ,
    وکتمان می کند جلال وجود خویش را …

  94. ﺍﮔﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﻪ ﻧﻔﺮﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺷﮕﻠﯿﺶ
    ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﻧﯿﺴﺖ ، ﺑﻠﮑﻪ ﻫﻮﺳﻪ
    ﺍﮔﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﻪ ﻧﻔﺮﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﭘﺮ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺑﻮﺩﻧﺶ
    ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﻧﯿﺴﺖ ﺣﺲ ﺗﺤﺴﯿﻨﻪ
    ﺍﮔﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﻪ ﻧﻔﺮﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻤﮑﺖ ﻣﯽﮐﻨﻪ
    ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻠﮑﻪ ﺣﺲ ﺗﺸﮑﺮﻩ …
    ﻭﻟﯽ …
    ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﻪ ﻧﻔﺮﯼ ﻭ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ !؟
    ﻋﺎﺷﻘﺸﯽ …
    ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﻭﺍﻗﻌیه

  95. نگران نباش
    نمی شود دوستت نداشت
    لجم هم که بگیرد از دستت
    دفترچه ی خاطراتم
    پر از فحش های عاشقانه میشود

  96. خداوند نمیخواهد ما به هم برسیم
    می دانی دلیلش چیست ؟
    شاید می داند که اگر کنارم باشی
    دیگر هیچ وقت ، هیچ چیز
    از او نخواهم خواست !

  97. بامن بمان ‎
    می خواهم درفضایی که از عطرتن توآکنده است نفس بکشم‎
    بودنت را حس کنم ‎
    حتی اگر سایه ای باشی برقلب شکسته ام ‎
    می خواهم چشمانم رافدای آمدنت کنم تا بیایی‎
    بهانه ای باشی برای زنده بودنم نفس کشیدنم ‎
    خوب من ‎
    بامن بمان ‎
    کم رنگ به اندازه تولدِ شعری عاشقانه‎‎
    بـــــــــــ*اران

  98. من باشم و تو باشی و باران ، چه دیدنی است
    بی چتر حس پرسه زدن ها نگفتنی است
    پاییز با تو فصل دل انگیز بوسه هاست
    با تو صدای بارش باران شنیدنی است
    ابری و چکه می کنی و مست می شوم
    طعم لبان خیس تو الان چشیدنی است
    خیسم شبیه قطره ی باران ، شبیه تو
    تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی است
    این جاده با تو تا همه جا مزه می دهد
    این راه ناکجای من و تو رسیدنی است
    باران ببار ! بهتر از این که نمی شود
    من باشم و تو باشی و باران …، چه دیدنی است !
    حسین غلامی

  99. پاییز آمدست که خود را ببارمت
    پاییز لفظ دیگر “من دوست دارمت”
    بر باد می دهم همه ی بود خویش را
    یعنی تو را به دست خودت می سپارمت
    باران بشو ، ببار به کاغذ ، سخن بگو
    وقتی که در میان خودم می فشارمت
    پایان تو رسیده گل کاغذی من
    حتی اگر خاک شوم تا بکارمت
    اصرار می کنی که مرا زودتر بگو
    گاهی چنان سریع که جا می گذارمت
    پاییز من ، عزیز غم انگیز برگ ریز
    یک روز می رسم و تو را می بهارمت

    “سید مهدی موسوی ”

    .

  100. این مثنوی حدیث پریشانی من است

    بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است

    امشب نه اینکه شام غریبان گرفته اند

    بلکه به یمن آمدنت جان گرفته اند

    گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد

    بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

    گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

    با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

    گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

    بر چشم باد فرصت دیدن نمی دهد

    وقتی نقاب ، محور یکرنگ بودن است

    معیار محورورزی مان سنگ بودن است

    دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است

    اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

    این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است

    من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

    حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

    فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

    حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

    بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

    بیزارم ازتمام رفیقان نارفیق

    اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

    من رابه ابتذال نبودن کشانده اند

    روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

    تا این برادران ریاکار زنده اند

    این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

    یعقوب درد می کشد و کور می شود

    یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود

    اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند

    منصور را هر آیینه بر دار می زنند

    اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

    حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

    جایی که سهم مرگ به جز تازیانه نیست

    حق با تو بود ماندن مان عاقلانه نیست

    ما می رویم چون دل مان جایه دیگری ست

    ما می رویم هر که به ما نغمه خیر است

    ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان

    بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

    دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

    در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

    ما می رویم مقصد مان نامشخص است

    هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

    ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

    اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

    ما میرویم ماندن با درد فاجعه است

    در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

    دیری است رفته اند امیران قافله

    ما مانده ایم غا فل و پیران غافله

    اینجا گرچه باب من پای لنگ نیست

    باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

    بر درب آفتاب پی باج می رویم

    ماهم بدون بال به معراج می رویم

  101. وصیت نامه وحشی بافقی

    روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید
    همه را مست و خراب از می و انگور کنید
    مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید

    مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
    بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

    پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
    جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

    شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید
    روز مرگم وسط سینه من چاک زنید

    اندرون دل من یک قلم تاک زنید
    روی قبرم بنویسید وفادار برفت
    آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت

  102. در راه عـشــق بــا دل شــیـدا فـتــاده ایـم چـندان دویده ایم کـه از پـا فـتـاده ایم
    عاشق بسی به کوی تو افتاده است لیک مـا در مـیانـه هـمـه رسـوا فـتـاده ایم
    پـشـت رقـیب را همه قـربـسـت و مـنزلـت مـردود درگـه تـو همین مـا فـتـاده ایم
    مـا بــیـکـســیـم و ســاکـن ویـرانـه غـمـت دیوانه های طرفه به یک جا فتاده ایم
    وحـشـی نکرده ایم قد از بـار فتـنه راسـت تــا در هـوای آن قـد رعـنـا فـتـاده ایـم

  103. تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

    او کــه هرگز نتوان یافت همانندش را

    منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

    غــــزل و عاطفــــه و روح هنرمندش را

    از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

    هر که تبلیغ کند خوبـی ِ دلبندش را

    مثــــل آن خــواب بعید است ببیند دیگر

    هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

    مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

    مادرم تاب ندارد غــــم فــــــرزندش را

    عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

    بـــه تــــو اصرار نکرده است فـــرآیندش را

    قلب ِ من موقع اهدا به تـــو ایراد نداشت

    مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

    حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

    بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را :

    «منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

    لای موهای تو گــم کرد خداوندش را

  104. آه ای خدایــــــم
    صدایت میزنم بشنـو صدایم
    شکنجه گاه این دنیـــاست جایم
    به جـرم زندگی این شد سزایم
    خدایــــا حادثه در انتظار است
    به هرسو باد وحشی درگذار است
    الهی کیفرم را میپذیرم
    که از تو ذات خود را پس بگیرم
    خدایم ای پناه لحظه هایم
    صدایت میزنم با گریه هایم
    صدایت میزنم بشنـو صدایم…

  105. نشستم که اینروزها بگذرن روزایی که دلتنگی دادن به من
    نمیتونی که جای من باشیو تا این حد تو دنیات تنها شیو
    بسوزی بسازیو هیچی نگی برات غیر ممکن بشه زندگی
    بیانو بگیرن همه حستو فقط درد باقی بمونه و تو
    یه کاری کنن از خودت بگذری
    یه شب هر چی داری بذاری بری
    بشینی به یه نقطه هی خیره شی
    نشه غصه هاتو به هیچکس بگی
    یه کاری کنن از خودت بگذری یه شب هر چی داری بذاری بری
    بشینی به یه نقطه هی خیره شی نشه غصه هاتو به هیچکس بگی
    تو یه لحظه ویرون بشه باورت نمونه کسی دیگه دورو برت
    به دنیا و آدما شک کنی رو دیوار تنهاییتو حک کنی
    تو باشیو روزای پر اضطراب شبایی که با گریه میری به خواب
    ندونی چی باشی برات بهتره اونی که میاد کی قراره بره
    یه کاری کنن از خودت بگذری
    یه شب هر چی داری بذاری بری
    بشینی به یه نقطه هی خیره شی
    نشه غصه هاتو به هیچکس بگی
    یه کاری کنن از خودت بگذری یه شب هر چی داری بذاری بری
    بشینی به یه نقطه هی خیره شی نشه غصه هاتو به هیچکس بگی

  106. خداوند یک حدیث قدسی به زبان پارسی دارند:
    .
    با مشتی خاک چه کنم جز این که بیامرزمش
    .

  107. هر آنگاه که نام تو را می نویسم

    کاغذهایم در زیر دستم غافلگیرم می کنند

    و آب دریا در آنها جاری می شود

    و مرغان سپید نوروزی بر فراز آن به پرواز در می آیند

    و هنگامی که نوشته هایم را پاره می کنم

    تکه پاره ها چون شکسته های آینه ی نقره می شوند

    چنانکه گویی ماه بر بساط نوشتن من شکسته است

    مرا بیاموز چگونه درباره ات بنویسم

    یا چگونه از یادت ببرم

  108. راه زیاد است ، مهم نیست !

    گاهی در این برهوت سرگردان می شوم ، مهم نیست !

    باد پَسَم می زند مدام ، سرما می رود توی جانم ، مهم نیست !

    خودم را بغل می کنم !

    فقط می خواهم بدانم جاده هر قدر دراز و طولانی شد ،

    آخرش یک جایی تو ایستاده ای ؟!

    بین راه گاهی آدم هایی را می بینم که آخر جاده شان هیچکس نیست .

    از این برهوت می افتند به برهوت دیگر . و همین هراسانم می کند .

    و همین باعث می شود تنهایی خودم را دوست بدارم ،

    آخر من که جز تو کسی را ندارم …
    ” عباس معروفی “

  109. تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

    تو را به خاطر عطر نان گرم

    برای برفی که آب می شود دوست می دارم

    تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

    تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

    تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

    برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

    لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

    تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

    برای پشت کردن به آرزوهای محال

    به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

    تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

    تو را به خاطربوی لاله های وحشی

    به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

    برای بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارم

    تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

    تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

    تورا برای لبخند تلخ لحظه ها

    پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

    تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

    اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

    تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

    تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

    تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام … دوست می دارم

    تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام … دوست می دارم

    برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

    تو را به خاطر دوست داشتن … دوست می دارم

    تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم … دوست می دارم …

    ” پل الووار ، ترجمه احمد شاملو “

  110. وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
    عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

    ناگهان- دریا! -تو را دیدم حواسم پرت شد
    کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

    در دلم فریاد زد فرهـــاد و کوهستان شنید
    هی صدا در کوه، هی “من عاشقت هستم” شکست

    بعد ِ تو آیینه های شعر، سنگم می زدند
    دل به هر آیینه، هر آیینه ای بستم شکست

    عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
    قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

    وقتی از چشم تو افتادم نمی دانم چه شد
    پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست

  111. غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
    در تو زندانی‌ترین رفتار، شاعر می‌شود

    می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
    خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

    تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
    حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

    تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
    از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

    باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
    تو دلت را جای من بگذار! شاعر می‌شود

    گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
    از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

  112. لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن

    بیـن روح و بدن ات فاصله تعیین کردن

    نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد “شک”

    نتوانست، بنا کـــرد بــــه توهیـــن کردن

    زیـــر بار غم تـو داشت کسـی له می شد

    عشق بین همه برخاست به تحسین کردن

    آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام

    که نمانده است توانایی نفرین کردن

    “با وفا” خواندم ات از عمد که تغییر کنی

    گاه در عشق نیــاز است به تلقین کردن

    “زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست”

    خط مزن نقش مرا مـوقـــع تمریــن کردن!

    وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!

    اشتباه است مرا دورتر از ایـــن کردن

  113. تو را چه نام دهم من ، فرشته یا که پری ؟

    برای من تو خدایی دمیده در بشری

    تو می رسی و دلم را … تلاش بیهوده ست

    نمی شود که نبازم نمی شود نبری

    اگر تو عیب مرا هم نشان دهی غم نیست

    که مثل آینه ها صادقانه می نگری

    هنوز بعد تو سرگرم خاطرات توام

    تو ای ستاره چه دنباله دار می گذری

    برای با تو نشستن اگر چه من هیچم

    برای بودن با من تو بهترین نفری

    به بوی زلف تو از خویش می روم بی شک

    شبی دوباره اگر شانه ای به مو ببری

    تو مثل رودی و من مثل شاخه ای خشکم

    خوشم به بودن با تو خوشم به دربدری

  114. کی می شود دوباره غزل تعارفم کنی؟

    وقتی پرم ز گریه بغل تعارفم کنی؟

    مهمان کنی به جشن نگاهت مرا و باز

    دوتا ستاره توی عسل تعارفم کنی

    کی می شود دوباره تو ماهم شوی که بعد

    تاجی شبیه تاج زحل تعارفم کنی؟

    تا کی کلاغ قصه بمانم! نمی شود

    یک نقش ساده حداقل تعارفم کنی؟

    من نقش اول زن این عاشقانه ام

    هرقدر هم تو نقش بدل تعارفم کنی

    اصلا دوباره می برم این فیلم را عقب

    تا سیبی از درخت ازل تعارفم کنی

    شاید خدا بخواهد و باز عاشقم شوی

    یادت دهد دوباره غزل تعارفم کنی…

  115. ایـــن روزهــــا خــوابــــم نمـی آیــد …

    فـقــط مـــی خـــوابـــــم

    کــــه بیـــــدار نبــــاشــــم!

  116. نمی خواهم بمیرم!

    نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟

    کجا باید صدا سر داد

    در زیر کدامین آسمان

    روی کدامین کوه؟

    که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه

    که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!

    کجا باید صدا سر داد؟

    فضا خاموش و درگاه قضا دور است

    زمین کر، آسمان کور است

    نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟

    اگر زشت و اگر زیبا

    اگر دون و اگر والا

    من این دنیای فانی را

    هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر می دارم

    به دوشم گر چه بار غم توان فرساست

    وجودم گر چه گردآلود سختی هاست

    نمی خواهم از این جا دست بر دارم!

    تنم در تار و پود عشق انسان های خوب نازنین بسته است

    دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق

    با این مهر، با این ماه

    با این خاک ، با این آب …

    پیوسته است

    مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست

    توان دیدن دنیای ره گم کرده دررنج و عذابم نیست

    هوای هم نشینی با گل و ساز و شرابم نیست

    جهان بیمار و رنجور است

    دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

    اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است

    نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم

    بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم

    خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

    به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم

    چه فردائی ، چه دنیایی!

    جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است …

    نمی خواهم بمیرم ای خدا!

    ای آسمان!

    ای شب!

    نمی خواهم

    نمی خواهم

    نمی خواهم

    مگر زورست!

    «فریدون مشیری»

  117. گلایه ای از خدا، منتسب به دکتر علی شریعتی

    خدایا کفر نمیگویم،
    پریشانم،
    چه میخواهی تو از جانم؟!
    مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
    خداوندا!
    اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
    لباس فقر پوشی
    غرورت را برای تکه نانی
    به زیر پای نامردان بیاندازی
    و شب آهسته و خسته
    تهی دست و زبان بسته
    به سوی خانه باز آیی
    زمین و آسمان را کفر میگویی
    نمیگویی؟!
    خداوندا!
    اگر در روز گرما خیز تابستان
    تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
    لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
    و قدری آن طرفتر
    عمارتهای مرمرین بینی
    و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
    زمین و آسمان را کفر میگویی
    نمیگویی؟!
    خداوندا!
    اگر روزی بشر گردی
    ز حال بندگانت با خبر گردی
    پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
    خداوندا تو مسئولی.
    خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
    در این دنیا چه دشوار است،
    چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است …
    و این هم جواب سهراب سپهری از زبان خدا

    منم زیبا
    که زیبا بنده ام را دوست میدارم
    تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
    ترا در بیکران دنیای تنهایان
    رهایت من نخواهم کرد
    رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
    تو غیر از من چه میجویی؟
    تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
    تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
    تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
    که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
    طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
    که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
    وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
    تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
    که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
    وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
    مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
    هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
    که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
    آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
    این منم پروردگار مهربانت
    خالقت
    اینک صدایم کن مرا.
    با قطره ی اشکی
    به پیش آور دو دست خالی خود را
    با زبان بسته ات کاری ندارم
    لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
    غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
    بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
    به نجوایی صدایم کن.
    بدان آغوش من باز است
    قسم بر عاشقان پاک با ایمان
    قسم بر اسبهای خسته در میدان
    تو را در بهترین اوقات آوردم
    قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
    قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
    قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
    برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
    تمام گامهای مانده اش با من
    تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
    ترا در بیکران دنیای تنهایان،
    رهایت من نخواهم کرد.

  118. تنهای تنها میشوم

    وقتی که میگیرد دلم تنهای تنها میشوم

    شد دل اسیر درد و غم تنهای تنها میشوم

    حال مرا از بیکسی هرگز نمی پرسد کسی

    از این همه جور و ستم تنهای تنها میشوم

    گیرد که باشد قامتم مانند سروی استوار

    چون میشود از غصه خم تنهای تنها میشوم

    ترس از فراق و بی کسی تنهائی و دلواپسی

    آندم که چیدم روی هم تنهای تنها میشوم

    غم چون دلی را بشکند با دیده گیرد الفتی

    بیرون شود از چشم نم تنهای تنها میشوم

    وقتی حریم کبریا بشکسته از جور و جفا

    پا میگذارم در حرم تنهای تنها میشوم

    هر آنچه بخشیدی به من یارب غم و اندوه بود

    افزون شود لطف و کرم تنهای تنها میشوم

    پائیزم و با شعر خود غم روی غم انباشتم

    چون غم نباشد روی غم تنهای تنها میشوم

  119. از پس شیشه عینک استاد
    سرزنش وار به من می نگرد
    باز از چهره من می خواند
    که چه ها در دل من می گذرد
    می کند مطالب خود را دنبال
    بچه ها عشق گناه است گناه
    وای اگر بر دل نو خواسته ای
    لشکر عشق بتازد بیگاه
    می نشینم همه ساعت خاموش
    در دلم با غم تو دنیاییست
    ساکتم گرچه به ظاهر اما
    در دلم باغم تو غوغاییست
    مبصر امروز چو اسمم را خواند
    بی خبر داد کشیدم غایب
    رفقایم همگی خندیدند
    که جنون گشته به طفلک غالب
    بچه ها نمی دانستند
    که من آنجایم و دل جای دگر
    من به یاد تو و آن روز بهار
    که تو را دیدم با جامه ی زرد
    من به یاد تو و آن خاطره ها
    یاد آن لحظه که بگذشت چو باد
    که در این وقت به من می نگرد
    از پس شیشه عینک استاد
    با خیالت خوشم از اول زنگ
    لحظه ای فارق از این دنیایم
    زنگ خوردست منوچهر بیا
    تو فریدون برو من می آیم…!
    از: منوچهر نیستانی

  120. کابوستو می بینم از خواب دائم میپرم
    عطری که پخش تو هوا اعصابمو ریخته بهم
    مثل یه بادبادک شدم که گیج بن بست توئه
    میخواد که از تو دورشه اما نخش دست توئه

    حالم بده مثل کسی
    که زیر بارون اشکاشو میشه شمرد
    مثل کسی که خاطراتشو بشه از یاد برد
    حالم بده ..حالم بده
    حالم بده

    ♫♫♫

    خواستم تو خوابو گریه و رویا فراموشت کنم
    کم کم نشد کاری بکن یکجا فراموشت کنم
    ما طعم لبخندو فقط با هم چشیدیم
    این شهرو من با هم تو رو از دست میدیم

    حالم بده مثل کسی
    که زیر بارون اشکاشو میشه شمرد
    مثل کسی که خاطراتشو بشه از یاد برد
    حالم بده ..حالم بده
    حالم بده

  121. این ابرهای سرخ این کوچه های سرد
    این جاده ی سپید این باد دوره گرد
    اینها بهانه اند تا با تو سر کنم
    تا جز تو از جهان صرف نظر کنم

    با من قدم بزن در برف در مسیر
    ای بغض ناگزیر اینبار گُر بگیر
    من راهی توام با من قدم بزن
    همراه من بیا تا شهر ما شدن

    ♫♫♫

    جاده بهانه است مقصود چشم توست
    من راهی توام ای مقصد درست
    در برف چای داغ دنیای ما دوتاست
    فنجان چای بعد آغاز ماجراست

    با من قدم بزن در برف در مسیر
    ای بغض ناگزیر اینبار گُر بگیر
    من راهی توام با من قدم بزن
    همراه من بیا تا شهر ما شدن

    جاده بهانه است مقصود چشم توست
    من راهی توام ای مقصد درست
    من راهی توام با من قدم بزن
    همراه من بیا تا شهر ما شدن
    این مرز را که باز در تلخی غم است
    مهمان به قند کن چایت اگر دم است

  122. من و دل آمده بودیم به مهمانی تو
    هر دو لبریز غزل غرق گل افشانی تو

    دلکم عرض ادب کرد و همان گوشه نشست
    من همه محو دل و او همه حیرانی تو

    شب شعری که به پا بود در آن صبح لطیف
    برد ما را به تب خیس و غزلخوانی تو

    من دچار تو شدم وقتی نگاهم کردی
    دل گرفتار همان موسم بارانی تو

    چشم تو خلوت خوبی است اگر بگذارند
    من و دل زائر آن معبد روحانی تو

    روزی سرشار تر از حس شکفتن در باد
    روز آغاز من و خلوت عرفانی تو

    آسمان نیز ورق خورد همان روز که باز
    من و دل آمده بودیم به مهمانی تو

  123. چنان دل کندم از دنیا
    که شکلم شکل تنهایی ست
    ببین مرگ من را در خویش
    که مرگ من تماشایی ست
    مرا در اوج می خواهی
    تماشا کن تماشا کن
    دروغین بودم از دیروز
    مرا امروز تماشا کن
    در این دنیا که حتی ابر
    نمی گرید به حال ما
    همه از من گریزانند
    تو هم بگذر از این تنها
    فقط اسمی به جا مانده
    از آنچه بودم و هستم
    دلم چون دفترم خالی
    قلم خشکیده در دستم
    گره افتاده در کارم
    به خود کرده گرفتارم
    به جز در خود فرو رفتن
    چه راهی پیش رو دارم
    رفیقان یک به یک رفتند
    مرا در خود رها کردند
    همه خود درد من بودند
    گمان کردم که هم دردند
    شگفتا از عزیزانی
    که هم آواز من بودند
    به سوی اوج ویرانی
    پل پرواز من بودند

    گره افتاده در کارم
    به خود کرده گرفتارم
    به جز در خود فرو رفتن
    چه راهی پیش رو دارم
    رفیقان یک به یک رفتند
    مرا در خود رها کردند
    همه خود درد من بودند
    گمان کردم که هم دردند

    رفیقان یک به یک رفتند
    مرا در خود رها کردند
    همه خود درد من بودند
    گمان کردم که هم دردند

  124. از سر ناله
    همیشه دلتنگم…..
    همیشه تنهام……
    همیشه افسرده!

    اما کاش،کـــــــــ ــ ــــــ ــ ـ ـــاش
    یه کسی…..
    یه دوستی …
    بــــــــــــــــــــــــــــ ــ ـ ـ ـــ ــــــ ـود
    که وقتایی که خیلی دلتنگ میشم،…، که خیلی غمگین میشم…کنارم باشه!
    کاش یه رفیقی بود که بهم میگفت”داداش…درکت میکنم! درست میشه!”
    کاشی یه رفیقی بود که با فندکش سیگارمو روشن میکرد تا آروم بشم

    کاشی یه رفیقی بود که اگه یه مدت نبودم،سراغمو بگیره و حداقل دروغی بگه “کجایی..؟دلم برات تنگ شده”

    خسته ام….
    از دنیا……..
    از آدما،….

    از حرفاشون

    از خودم….
    از تنهایی!
    از شلوغی!

    خدایا….آرومم کن!

  125. طاقت ندارم از نگاهت دور باشم
    یا پیش هم باشیم و من مجبور باشم…
    با من بمان هر لحظه می افتم به پایت
    هر چند در ظاهر زنی مغرور باشم
    وقتی دلت صیاد این دریاست ای کاش
    من ماهی ِ افتاده ای در تور باشم
    بگذار با رویای وصلت خو بگیرم
    حتی اگر یک وصله ی ناجور باشم
    آغوش وا کن! حرف هایم گفتنی نیست
    تا کی فقط در شاعری مشهور باشم؟!
    پیراهنم ارزانی چشمان مست ات
    لطفی ندارد عشق اگر محصور باشم!
    روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن ـ
    ـ من کور باشم ، کور باشم ، کور باشم!

  126. میخواهمت میدانی اما باورت نیست
    فکری به جز نامهربانی در سرت نیست

    دیگر شدی هرچند ، امّا من همانم
    آری همان شوری که دیگر در سرت نیست

    من دوستت دارم تمام حرفم این است
    حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست

    من آسمانی بی کران،روحی بلندم
    باور کن این کوتاهی از بال و پرت نیست

    ای کاش از آغاز با من گفته بودی
    وقتی توان آمدن تا آخرت نیست

  127. کاش می شد خالی از تشویش بود

    برگ سبزی تحفه ی درویش بود

    کاش تا دل می گرفت و می شکست

    عشق می آمد کنارش می نشست

    کاش با هر دل , دلی پیوند داشت

    هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

    کاش لبخندها پایان نداشت

    سفره ها تشویش آب ونان نداشت

    کاش می شد ناز را دزدید و برد

    بوسه رابا غنچه هایش چید و برد

    کاش دیواری میان ما نبود

    بلکه می شد آن طرف تر را سرود

  128. حرفها دارم اما … بزنم یا نزنم؟
    با توام، با تو خدا را! بزنم یا نزنم؟

    همه حرف دلم با تو همین است که دوست…
    چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

    عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
    زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

    گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
    کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

    از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
    دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

    به گناهی که تماشای گل روی تو بود
    خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

    دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
    بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

  129. انسان:
    خداوندا …
    خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم
    مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را
    مبادا گم کنم اهداف زیبا را
    مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت
    مرا تنها تو نگذاری
    که من تنهاترین تنهام؛ انسانم

    خدا گوید :
    تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
    تو ای والاترین مهمان دنیایم
    تو ای انســــان !
    بدان همواره آغوش من باز است
    شروع کن …
    یک قدم با تو
    تمام گامهای مانده اش با من …

  130. دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من
    به ما درد دل افشا کن، مداوا کردنش با من

    اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
    بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من

    بیفشان قطره اشکی، که من هستم خریدارش
    بیاور قطره ای اخلاص، دریا کردنش با من

    اگر درها به رویت بسته شد، دل بر مکن از ما
    در خانه دق الباب کن، وا کردنش با من

    به من گو حاجت خود را، اجابت می کنم، آری
    طلب کن آنچه می خواهی، مهیا کردنش با من

    بیا قبل از وقوع مرگ، روشن کن حسابت را
    بیاور نیک و بد را، جمع و منها کردنش با من

    چو خوردی روزی امروز ما را، شکر نعمت کن
    غم فردا مخور، تامین فردا کردنش با من

    به قرآن، آیه رحمت فراوان است، ای انسان
    بخوان این آیه را، تفسیر و معنا کردنش با من

    اگر عمری گنه کردی، مشو نومید از رحمت
    تو نام توبه را بنویس، امضا کردنش با من

  131. בلـــَم گرفتــﮧ…
    از همــﮧ ی بــی تفآوتــی هآ…
    از همــﮧ فــَرآموشی هآ…
    از هَمﮧ بــی اعتمــآدی هآ…
    کــآش معلــمی بود و انشـ ـ ـــآیی مــی خوآســت…
    “روزگــآر خوב رآ چگونــه مــی گــُذرآنید؟؟؟”
    تــآ چَنــב خَطــی برآیــش בرב و בل کنـــَم…

  132. بزن بارون، ببار آروم

    به روی پلکای خستم

    بزن بارون تو میدونی

    هنوزم یاد اون هستم

    با اینکه رفـــت و پژمردم

    هزار بار از غمش مردم

    ولی بازم دوسش دارم

    فکرش تنها نمی ذارم

    بزن بارون، ببار آروم

    به روی پلکای خستم

    ♫♫♫

    دارم هرشب میام از خونه بیرون

    هوای خونه سنگینه

    من هر شعری که این روزا نوشتم

    از تو غمگینه

    بازم با گریه خوابم برد ،بازم خواب تورو دیدم

    دوباره

    چقد غمگینم و تنهام

    چقد میخوام که باز بارون بباره

  133. ای خدا کجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایی…خسته ام

    دلم گرفته ای خدا کجایی؟……………………………………………دلم میخواد دستت رو بگیرم

    میدونم این کفره ولی خدا جون………………………………….ساده میگم دلم میخواد بمیرم

    دنیای زیبایی که ساختی خدا………………………………….چیزی به جز غم واسه من نداره

    عاشق ابرای بهارم اما…………………………………………بیشتر از اون چشمای من میباره

    خدا همه میگن تو مهربونی……………………………………..میگن که تو عاشق بنده هایی

    پس چرااشکامو می دیدی………………………………………جواب قلب خسته ام رو ندادی؟

    خدا به جز تو هیچ کسو ندارم…………………………………..که گوش بده حرف دل خستمو

    یا وقتی توی سختی ها جون میدم………………………………..بهم بگه که میگیره دستمو

    غمام دیگه خیلی شده ای خدا…………………………………….نمیدونم غصه واسه کدومه

    چه حسی داره وقتی که یه بنده…………………………………..بهت میگه که مرگم آرزومه؟

    یه ثانیه خوشی توی زندگی …………………………………این روزا واسه من مثل یه خوابه

    چرا باید این باشه سرنوشتم………………………………………..تمام این چراها بی جوابه

    خدا چرا تموم نمیشه عمرم………………………………….میدونم هیچ کسی منو نمیخواد

    خودت نوشتی توی سرنوشتم……………………………..که واسه من یه روز خوش نمیاد

    خدا چقد ناله کنم پیش تو؟………………………………………….خدا فقط یه بار بده جوابم

    بهم بگو تمومه اینا خوابه………………………………………….یا کاری کن که تا ابد بخوابم

  134. ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻖ ﻫﻖ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﻡ … ﺍﺯ ﮔﻠﻮﯾﯽ ﻣﯿﺎﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﯽ ﺍﺯ ﺭﮔﺶ ﺑﻪ ﻣﻦ
    ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮﯼ !
    ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﺧﺪﺍ؟
    ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺷﻨﯿﺪﻡ …. ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻨﻢ ﺧﺪﺍﯾﯽ
    ﺩﺍﺭﻡ …
    ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﺧﺪﺍ؟
    ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﭘﺎﺷﺪﻡ ﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ
    ﺷﻨﯿﺪﻡ ”
    ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺭﮔﻪ”
    ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﺧﺪﺍ؟
    ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﯿﮑﻨﻢ؟
    ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ؟
    ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﭼﺸﺎﻡ ﺑﺎﺭﻭﻧﯿﻪ؟
    ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﻧﻔﺲ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻡ؟
    ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺧﻮﺷﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ …
    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ …
    ﺧﺪﺍﯾﺎ ﯾﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ …
    ﺧﺪﺍ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ،
    ﺑﺎﺯﻡ ﻗﻠﺒﻢ ﺷﮑﺴﺖ

  135. هوای گریه دارم ، امشب دلم گرفته

    اینقده هق هق زدم ببین صدام گرفته

    این شبا به جای تو با خودم حرف میزنم

    با مرور خاطراتت به خودم ضرب میزنم

    این روزا با کی میخنــــــدی

    وقتی تو گریه میســـــــــوزم

    حتی با وجود این درد ، من به فکرتم هنوزم

    پلکای خسته و بی خواب

    خبر از حال بدم داشت

    تنها عکس تو کنارم که منو تنها نمیذاشت

    ♫♫♫

    تو خیابونا چقد تنهایی قدم زدم

    تو خیالم تورو بخشیدم و باز بهم زدم

    باورم نمیشه که اینقد ازم دور شدی

    نگو قسمت این بود ، نگو مجبور شدی

  136. مــےכانـــم روزے تـــو مـرا כر آغــوش خـواهــے گـرفـﭞْ…حواست هست خدا؟
    صدای هق هق گریه هامه….میشنوی؟؟؟
    از گلویی میاد که خودت گفتی از رگش بهم نزدیکتری!!!
    حواست هست خدا؟
    هروقت صدای شکستن خودمو شنیدم گفتم…
    گفتم باشه منم خدایی دارم
    حواست هست خدا؟
    از بچگی تا الان هر وقت زمین خوردم وبه سختی پاشدم,گفتن غصه نخور خدا بزرگه
    حواست هست خدا؟
    حواست هست که هر روز باهات درد و دل میکنم؟
    حواست هست غصه هام دارن سنگینی میکنن؟
    حواست هست خیلی وقته چشام بارونیه؟
    حواست هست نفس کم آوردم؟
    خدایا…
    نفس میخوام, خوشی میخوام….زندگی میخوام
    خدایا یه خنده از ته دل میخوام
    خدایا خیالت راحت بازم قلبم شکست
    ولی اشکالی نداره بازم میگم…
    بازم میگم منم خدایی دارم
    دوست دارم خدا جونم, قول میدم که دیگه همونی بشم که تو میخوای
    مگه نه اینکه آدم وقتی عاشق یکی میشه سعی میکنه همونجوری باشه که اون میخواد
    پس تو هم کمکم کن خدا جونم

  137. پشت شیشه برف می بارد

    پشت شیشه برف می بارد

    در سکوت سینه ام دستی

    دانه اندوه می کارد

    مو سپید آخر شدی ای برف

    تا سرانجامم چنین دیدی

    در دلم بارید … ای افسوس

    بر سر گورم نباریدی

    چون نهالی سست می لرزد

    روحم از سرمای تنهائی

    می خزد در ظلمت قلبم

    وحشت دنیای تنهائی

    دیگرم گرمی نمی بخشی

    عشق، ای خورشید یخ بسته

    سینه ام صحرای نومیدیست

    خسته ام، از عشق هم خسته

    غنچه شوق تو هم خشکید

    شعر، ای شیطان افسونکار

    عاقبت زین خواب دردآلود

    جان من بیدار شد، بیدار

    بعد از او بر هر چه رو کردم

    دیدم افسون سرابی بود

    آنچه می گشتم به دنبالش

    وای بر من، نقش خوابی بود

    ای خدا … بر روی من بگشای

    لحظه ای درهای دوزخ را

    تا به کی در دل نهان سازم

    حسرت گرمای دوزخ را؟

    دیدم ای بس آفتابی را

    کاو پیاپی در غروب افسرد

    آفتاب بی غروب من!

    ای دیغا، درجنوب! افسرد

    بعد از او دیگر چه می جویم؟

    بعد از او دیگر چه می پایم؟

    اشک سردی تا بیفشانم

    گور گرمی تا بیاسایم

    پشت شیشه برف می بارد

    پشت شیشه برف می بارد

    در سکوت سینه ام دستی

    دانه اندوه می کارد

  138. تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
    عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

    قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

    که صورت گری را نبود این چنینی

    پری زاد عشق و مهاسا کشیدی
    خدا را به شور تماشا کشیدی

    تو دونسته بودی چه خوش باورم من

    شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

    تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب
    تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

    قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی
    تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی

    همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت
    به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

    گذشت روزگاری از اون لحظهء ناب

    که معراج دل بود به درگاه مهتاب

    در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

    تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

    تو از این شکستن خبر داری یانه

    هنوز شور عشق و به سر داری یا نه

    هنوز م تو شبهات اگه ماه و داری

    من اون ماه و دادم به تو یادگاری
    .
    .
    آسمانت آبی

  139. شکسته دوباره قلبم ندیدی نفهمیدی واست می مردم
    تموم زندگیم رفت منی که رو اسمت قسم می خوردم..

    وقتی دلم خوش نیست
    دنیام چه آشوبه
    وقتی ازم دوری قلبم نمی کوبه
    وقتی دلم خوش نیست
    حس می کنم مُردم
    یه عمر از احساسم
    فقط شکست خوردم

    شکسته دوباره قلبم
    قلبم
    قلبم..

    ♫♫ ♫♫

    سبک میشم اگه گریه کنم پیشت
    سبک میشم سرم باشه روی دوشت
    بهم آرامشو عشق تو برگردون
    بگیر محکم منو بازم تو آغوشت ، تو آغوشت..

    دلم خوش نیست
    دلم خوش نیست
    دلم خوش نیست..

    وقتی دلم خوش نیست
    دنیام چه آشوبه
    وقتی ازم دوری قلبم نمی کوبه
    وقتی دلم خوش نیست
    حس می کنم مُردم
    یه عمر از احساسم
    فقط شکست خوردم

    شکسته دوباره قلبم..

  140. مگذار گذاشت در دلت گم بشود
    مجذوب طلسم سیب و گندم بشود
    مگذار که زندگی به این شیرینی
    قربانی یک سوء تفاهم بشود
    مجنون گر ز آتش لیلی سرخ است
    یا لاله اگر به هر دلیلی سرخ است
    شرح دل ما حیف است که پنهان باشد
    این صورت ما به ضرب سیلی سرخ است…

  141. گر چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
    دل بکن آیینه اینقدر تماشایی نیست
    حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
    دو برابر شدن غصه آدم ها نیست؟
    آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
    حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
    خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

  142. کبوتر شد و رفت
    روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
    زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
    چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
    آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
    روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
    مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
    او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
    عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
    هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
    پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

  143. هر که آید گوید:
    گریه کن، تسکین است
    گریه آرام دل غمگین است
    چند سالی است که من می گریم
    در پی تسکینم
    ولی ای کاش کسی می دانست
    چند دریا
    بین ما فاصله است
    من و آرام دل غمگینم

  144. تو نیستی وخورشید
    غمگین تراز همیشه غروب خواهد کرد
    ومن دلتنگ ترازفردا
    به تو فکرمیکنم
    چقدردوست داشتنی بودی
    وقتی چهره رنجور وچشمان مهربانت
    درنگاهم خیره میشد
    اکنون که بازوان خاک
    پیکرت رادرآغوش گرفته است
    کلمه های سیاه پوش شعرم
    برایت مرثیه های دلتنگی سروده اند

  145. چه عاشقانه است این روز های ابری…
    چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهایی…
    چه عاشقانه است شکفتن گل های اقاقیا…
    چه عاشقانه است قدم زدن در سرزمین عشق…
    و من
    چه عاشقانه زیستن را دوست دارم…
    عاشقانه لالایی گفتن را دوست دارم…
    عاشقانه سرودن را دوست دارم…
    عاشقانه نوشتن را دوست دارم…
    عاشقانه اشک ریختن را…
    عاشقانه خندیدن را دوست دارم…
    دفتر عاشقانه ی من پر از کلمات زیبا در نثار
    بهترین و عاشقانه ترین کسانم…
    و من
    عاشقانه می گِریَم…
    عاشقانه می خندم…
    عاشقانه می نویسم…
    و در سکوت تنهایی عاشقانه می میرم…

  146. نمیدانم چرا این روزها در جواب هر که از حالم میپرسد تا میگویم خوبم چشمانم خیس میشود….

    خدایا راز دل با تو چه گویم که خود راز دلی

    دانه و لانه و بال و پرواز دلی

    اه که می روم مدام بر می گردم پشت سرم را نگاه می کنم دیوانه نیستم خنجر از پشت خورده ام

    کاش زمان در دستانم بود تا زمان با تو بودن را انقدر طولانی میکردم که زمانی برای بی تو بودن باقی نماند

    خدایا! خورشید را به من قرض میدهی ؟ از تو که پنهان نیست سرزمین خیالم سالهاست یخ بسته است…

    خدایا
    خدایا خسته ام…

    چه می شود فردا صبح بیدارم نکنی…؟
    خدایادستم به اسمانت نمیرسداماتوکه دستت به زمین میرسد

    بلندم کن….

    خدایا در مقابل این همه درد و رنج و غم بلندم کن.

  147. خوشا به بختِ بلنـــــدم که در کنار منی
    تو هم قرار منی هم تو بی‌قــــرار منی

    گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز
    بیا ورق بزن این فصــــل را، بهـــــار منی

    به روزهای جدایی دو حالت است فقط
    در انتظار تـــــــواَم یا در انتظـــار منی

    “خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”
    خوش است چون که شب و روز در کنار منی

    بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد
    بمان که یار تواَم، عشق کن که یار منی

    بمان که مثل غـــزل‌های عاشقانه‌ی من
    پر از لطافتِ محضی و گوشــــــوار منی

  148. آغوش تو چقدر می آید به قامتم
    در آن به قدر پیرهن خویش راحتم

    می پوشمت که سخت برازنده ی منی
    امشب به شب نشینی خورشید دعوتم

    خوشوقتی صدای تو از دیدن من است
    من هم از آشنایی تان با سعادتم !

    با خود تو را به اوج، به معراج می برم
    امشب اگر به خاک بریزد خجالتم !

    بازار شام کن شب مان را به موی خود
    بگذار دیدنی بشود با تو خلوتم !

    بر شانه ام گذار سرانگشت برف را
    کوهم ولی تمام شده استقامتم …

    من سیرتم همان که تو می خواستی شده
    لب تر کنی عوض شود این بار صورتم!

    جنگیدم و به گنج تو فرمانروا شدم
    این است از تمامی دنیا غنیمتم

    با من بمان که نوبت پیروزی من است
    چیزی نمانده است به پایان فرصتم …

    علیرضا بدیع

  149. شیشه ی پنجره را باران شست.
    از دل من اما ٬

    چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

    آسمان سربی رنگ٬

    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

    می پرد مرغ نگاهم تا دور٬

    وای ٬باران ٬

    باران٬

    پر مرغان نگاهم را شست.

  150. شکوه از پروردگار

    بلبلی کنج قفس با ناله های زار زار

    گوئیا دارد هزاران شکوه از پروردگار

    آشیانم گوشه ی باغی پر از آلاله بود

    وه چه آمد بر سر آلاله های بی شمار

    فرصتی شاید نباشد تا دهم شرح فراق

    بر سرم یارب چه آمد از زمستان تا بهار

    بال پروازم شکست و باغبان دلشاد شد

    در عجب هستم که او را با من مسکین چه کار؟

    دل به تنگ آمد از این زندان به نام زندگی

    بس که نفرت دارم از بازیچه های روزگار

    با تمنا زنده بودن خوار میسازد مرا

    همنشین گل چرا باید نشیند پیش خار؟

    نغمه هایم بوی غم دارد نمیداند کسی

    حال و احوال جدا افتاده از دامان یار

    گر چه بلبل با غم هجران مدارا میکند

    شکوه از چرخ فلک دارد هزاران در هزار

  151. رفتن که بهانه نمی خواهد،

    یک چمدان می خواهد از دلخوری هاى تلنبار شده و

    گاهى حتى دلخوشی هاى انکار شده …
    رفتن که بهانه نمی خواهد،

    وقتى نخواهى بمانى،

    با چمدان که هیچ بى چمدان هم می روى !

    ماندن…
    ماندن اما بهانه مى خواهد،
    دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغ هاى دوست داشتنى،
    دوستت دارم هایى که مى شنوى اما باور نمى کنى،
    یک فنجان چاى، بوى عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین …

    وقتى بخواهى بمانى،
    حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد

    خالى اش مى کنى و باز هم می مانى …
    می مانى و وقتى بخواهى بمانى

    نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !

    آرى،
    آمدن دلیل مى خواهد
    ماندن بهانه
    و رفتن هیچکدام …

  152. شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت !

    به گریه گفتمش: آری، ولی چه زود گذشت !

    بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید ،

    بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت !

  153. دست منو بگیر حالم جهنمه

    از حس هر شبم، هر چی بگم کمه

    بغضم غرورمو یاری نمیکنه

    این گریه ها برام ، کاری نمینه

    هر شب دلم دریای آتیشه ، از این بدتر مگه میشه

    حال هیشکی تو دنیا، بدتر از حال من نیست

    دردی رو زمین بدتر از همین، درد تنها شدن نیست
    ♪♪♪♪♪♪♪♪

    تو که تو همیشه ی خاطره هامی

    تو که چه نباشی چه باشی باهامی

    همه وجود من آرومه، با تو

    واسه یه لحظه عذابمو کم کن

    اگه هنوز عاشقمی کمکم کن

    نمیگیره هیچکسی تو قلبم جاتو

    هر شب دلم دریای آتیشه ، از این بدتر مگه میشه

    حال هیشکی تو دنیا، بدتر از حال من نیست

    دردی رو زمین بدتر از همین، درد تنها شدن نیست

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*