آخرین خبرها
تعداد بازدید : 3,804

چرا خاطرات قبل از 3 سالگی را به یاد نمی‌آوریم؟

تا سن 3 سالگی سلول‌های عصبی جدید به وجود می‌آیند که موجب مختل شدن حافظه می‌شوند.

 به گزارش فارس، «کاترین آکراس» از بیمارستان کودکان در تورنتو اخیراً در مجله علوم، مقاله‌ای با عنوان « چرا خاطرات قبل از 3 سالگی را به یاد نمی‌آوریم» چاپ شده است. وی می گوید: تا سن 3 سالگی سلول‌های عصبی جدید به وجود می‌آیند که موجب مختل شدن حافظه می‌شوند؛ این پدیده به نام فراموشی نوزاد گفته می‌شود.

در طول زندگی انسان، سلول‌های عصبی جدید تولید می‌شود اما این فرآیند به نام نوروژنز در سال‌های اولیه بسیار فعال هستند و در هیپوکامپ (یک منطقه مغز که ارتباط با حافظه و یادگیری دارد) قرار گرفته‌اند.

تشکیل سلول‌های عصبی جدید به طور کلی به ما کمک می‌کنند تا اطلاعات جدید را یاد بگیریم و به یاد داشته باشیم اما با توجه به این بررسی جدید در کودکان، نوروژنز تأثیر معکوس می‌گذارد و موجب می‌شود خاطرات فراموش شوند.

محققان این مطالعه آزمایشاتی در مغز موش‌های آزمایشگاهی انجام داده‌اند؛ آنها شوک الکتریکی ضعیف به مغز موش وارد کردند و بلافاصله نوروژنز را ترویج دادند و موجب شد موش‌ها خاطرات را به خوبی به یاد نیاورند اما در مقابل موش‌هایی که نوروژنز به کندی وارد مغزشان شد، بهتر به یاد می‌آوردند.

«مازن کربک» یکی از محققین در مطالعات شکل‌گیری سلول‌های عصبی در دانشگاه کلمبیا گفت: فکر می‌کنم با توجه به عدم حرف زدن نوزاد این فرضیه قانع کننده است؛ فراموشی دوران کودکی تئوری‌های مختلفی در ادبیات روانشناختی دارد.

سلامانه

مجله اینترنتی آسمانیها90

کانال تلگرام آسمانیها۹۰

۲۷ نظر

  1. کی گفته؟من یادم میاد به جون سعید راست میگم.ههههههههه

  2. دروغه ………من که یادمه ……یه چیزایی میگم مامانم میگه اون موقع تو زیر دو سالت بوده ……باورش نمیشه که یادم باشه ……

  3. منم یه چیزایی یادمه ولی دقیقا یادم نیست چیه

  4. آره والا میگم چرا تا سه سالگیم همه چیم اوکی بود .

  5. شاعر میگه :

    با کسی باش که “تو” را بخواهد

    نه کسی که تو را “هم” بخواهد . . .

  6. اميرحسين ميتونم بپرسم جون سعيد که ميگى يعنى چى؟

  7. اونای که میگن یادمون چون خاطرات کودکیشون شنیدم تو تخیلات خودشون این ذهنیت ساختن که این خاطر را ما خودمون به یاد داریم مثلا مامانم همیشه میگه من برای اولین باری که راه رفتم رفته بودم تو حیاط رو برفا بازی میکردم داییم امده بوده به مامانم گفته بوده که من دارم راه میرم نخندید میدون از این همه توجه پدر ومادرم نسبت به من به وجد امدید خلاصه انقدر این خاطر برام زنده اس که همیشه احساس میکنم خودم تو ذهنم دارمش

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*