Sunday , 31 August 2014 / یکشنبه , ۹ شهریور ۱۳۹۳
آخرین خبرها
تعداد بازدید : 1256

بهرام رادان عکس خصوصی اش را به اشتراک گذاشت + عکس

به گزارش سرویس کشکول جام نیوز، بهرام رادان این عکس را در صفحه اینستاگرام خود منتشر کرده و در توضیح آن نوشته: کلاس سوم، دبستان شهید فرهنگیان، زمستان ۱۳۶۶

 

بهرام رادان عکس خصوصی اش را به اشتراک گذاشت

۱۴ نظر

  1. حالا حدس بزنین بهرام کومشونه.بنظرم ردیف اول همون کاپشن قرمزست.صبر نکردن بچه ها آماده شن یه ۱-۲-۳ بگن حداقل آقای ناظم آماده بشه

  2. آره تنها کسی که آماده بود بهرام رادان چون اونم از اول عشق دوربین بود

  3. آخیییی چه عکسه قشنگیه، یاد دوران مدرسه خودم افتادم توی صبح های پاییز و زمستون، سر صف وایمیسادیم ….
    به نظر منم از راست چهارمیه که کاپشن قرمز پوشیده بهرام رادانه.

  4. همون که دستکش قرمز دستشه حاج بهرامه.

  5. هرچی دوس داری!

    با امیر حسین موافقم

  6. احتمالا بهرام رادان یاد بچگیاش افتاده رفته سر البومش واقعا وقتى بچه بودیم چقدر همه چى خوب بود

  7. من همیشه میام اینجا اما حسش نیست نظربدم،
    اما این تصویر خیلى بامزه بود دوسش داشتم،به جز اون دستکش قرمزه دیگه کدومشون ممکنه رادان باشه!

  8. یاد باد آن روزگاران یاد باد….
    واقعا کسی هم پیداش میشه که نخاسته باشه برگرده به دوران بچگیش

    .
    .
    .
    .
    .
    چه دوران پاک و شیرینی بود یادش بخیر

  9. ۰ من بچگی هامو میخوام …

    ۰ بارون , بوی خاک بارون خورده ی عصر تابستون
    ۰ لحظه های پا برهنه دویدن م , تا ته کوچه

    ۰ خیس شدن
    ۰ چیکه های قطره بارون از تار موهای بلندم
    ۰ همیشه زیر بارون پر از حرف بودم
    ۰ و دلم میخواست بو ی خاکو ببلعم
    ۰ و با مزه ش سالها زندگی کنم

    ۰ من بچگی هامو می خوام …

    ۰ کوچه های بچگی م
    ۰ دوستای خنده و گریه م
    ۰ شکار سنجاقکی با بالهای سبز
    ۰ شمعدانی های قرمز و صورتی که لاک ناخن هام بودن
    ۰ ووقتی می کوبیدمشون رژ لبم میشدن
    ۰ شستن لباسای عروسکم
    ۰ گرفتن پستونک از دهنش تا گریه کنه
    ۰ و منو که مامانش بودم بخواد
    ۰ و مهربونیه مادرانه م 
    ۰ که باید هر شب تو بغلم میخوابوندمش

    ۰ وای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

    ۰ من بچگی هامو میخوام …

    ۰ بازی با رفقا
    ۰ دعواهای بچه گانه
    (( قهرم باهات تا قیامت ))
    ۰ و چند دقیقه بعد قیامت میشد

    ۰        لبخند         * * *          آشتی         

    ۰   خنده های از ته دل

    ۰ من بچگی هامو میخوام …

    ۰ دریا  *  ساحل    *   ماسه ی داغ
    ۰ سوزش پاهای لختم روی ماسه ها

    ۰~” من بابامو میخوام………. . . . . . . . . . .”~

    ۰ تا روی شونه هاش بشینمو از غرق شدن نترسم
    ۰ حیاط بزرگ و سر سبز خونمون
    ۰ درخت انجیری که شاعرانه هامو از بر بود
    ۰ تاب میخوام
    ۰ و داداش کوچیکمو که هلم بده و بگه

    ۰۰۰۰۰ (( برو بالا تا برسی به خدا )) ۰۰۰۰۰
    ۰ افتادن
    ۰ گریه کردن
    ۰ فریاد مامان

    ۰ من بچگی هامو میخوام…

    ۰ آغوش تب دار مامان بزرگ
    ۰ و بوی مرگش که منو میترسوند
    ۰ نشستن زیر درخت گردوی حیاط خونه بابابزرگ
    ۰ که سایه ش خییییییییییییییییییییییییییلی بزرگ بود
    ۰ غزل خوندن های بابابزرگ
    ۰ خوردن چای دم غروب
    ۰ لقمه های نون و پنیر و گردو

    ۰ من بچگی هامو میخوام…

    ۰ شبایی که خودمو میزدم به خواب
    ۰ تا بابام بزاره خونه بابابزرگ بمونم
    ۰ روزایی که خونه بابابزرگ از صدای جیغ من و داداشا
    ۰ و پسر دایی ها و دختر دایی هام آرامش نداشت
    ۰ پرده ی توری قدیمیه اتاق دایی که تور عروسیم بود
    ۰ کفشای پاشنه بلند زن دایی
    ۰ سمج بازی پسر دایی
    ۰ که همیشه میخواست فقط خودش دوماد بشه
    ۰ خاله بازی
    ۰ با چادر نماز مامان بزرگ
    ۰ قوری و استکان نلبکی چینی کوچولویی که مامان
    ۰ برام خریده بودو بلاخره یه روز  داداشم از حسودیش
    ۰ انداخت و شکوند

    ۰ لی لی
    ۰ بازی هفت سنگ با دختر پسرای همسایه
    ۰ قایم موشک های دسته جمعی دم غروب
    ۰ صدای اذان
    ۰ جیغ مامان که بیاین خونه
    ۰ تاریکی و ترس
    ۰ قرار روز بعد
    ۰ روسری سبزی که هدیه دایی بود و
    ۰ چند وقتی شبا هم از سرم بر نمی داشتم
    ۰ کفش تق تقی قرمزم
    ۰ که باهاش به دختر داییم پز میدادم

    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
    ۰ آی خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا …..
    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

    ۰ بچگی هام کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    ۰ من بچگی هامو میخوام…

    ۰ میخوام تا بهونه بگیرم
    ۰ بزنم زیر گریه
    ۰ همه نگرانم بشن
    ۰ بابام بغلم کنه
    ۰ مامان نازم کنه
    ۰ داداشا هر کدوم واسه آروم کردنم یه چیز بخرن
    ۰ یکی لواشک
    ۰ یکی تخم مرغ شانسی
    ۰ یکی نخود
    ۰ و من داد بزنم
    ۰ نخود دوس    ن     ——-      دا       ——–    رم

    ۰ بابابزرگ دستمو بگیره و ببره گردش
    ۰ مامان بزرگ حلوا خوشمزه بده تا بخورم
    ۰ دوستام جمع بشن باهم بازی کنیم
    ۰ بخندیم
    ۰ و دیگه غصه نخورم 
    ۰ دیگه غصه نخورم
    ۰ دیگه  غصه   ن   ——  خو    ————–   رم

    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
    ۰ آی خـــــــــــــــــــــــــــــــدا جون
    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

    ۰ *********************************بچگیم چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    ۰***************چه زود بزرگ شدم

    ۰ ******************چه زود دارم پیر میشم ~.~.~.~.~ … !

    ————————————————————————————————————–

    ۰۰۰ تقدیم به خانومهای آسمان .

    ۰۰ روزگاری بود و بگذشت .

    ۰ یاد باد … .

  10. باز باران با ترانه
    می خورد بر بام خانه

    خانه ام کو خانه ات کو ؟
    آن دل دیوانه ات کو ؟

    روزهای کودکی کو ؟
    فصل خوب سادگی کو ؟

    یادت آید روز باران ؟
    گردش آن روز دیرین ؟

    پس چه شد دیگر کجا رفت
    خاطرات خوب و رنگین ؟

    در پس آن کوی بن بست
    در دل تو آرزو هست ؟

    کودک خوشحال دیروز
    غرق در غم های امروز

    یاد باران رفته از یاد
    آرزوها رفته بر باد

    باز باران باز باران
    می خورد بر بام خانه

    بی ترانه بی بهانه
    شایدم گم کرده خانه..

    .
    .
    .
    .
    ما کی اینهمه بزرگ شدیم؟؟؟؟؟؟؟

    • شما که ماشالا روح بزرگی دارین.شاعر بزرگ معاصر..بهاره اعتصامی !

      • هرچند که به قول قاضی القضات سایت هنوز کوچولوام؛ اما…..

        خواستم مستمعی باشم که صاحب سخنان رو بر سر ذوق میاره؛ وگرنه

        شاعری که هیچ، داعه شعر دانی هم ندارم.

        کلاً درس پس میدم خدمت شما و دیگر دوستان خوش ذوق سایت.

        قبلاً بود ولی چون درسهایی که ما میخوندیم ربطی به اون گرایش نداشت جداشد.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>