Monday , 1 September 2014 / دوشنبه , ۱۰ شهریور ۱۳۹۳
آخرین خبرها
تعداد بازدید : 430

شهلا ریاحی: دختر رئیس عدلیه مشهد هستم!

پارسینه: شهلا ریاحی بعد از رقیه چهره آزاد، نادره خیرآبادی، حالا شمایل «مادر» یا مادربزرگ در سینمای ایران و خاطره جمعی ما ایرانی ها است، همیشه او را در قامت مادر یا مادربزرگ مهربان و دلسوز و حرص خور(!) فیلم ها و سریال های دهه پنجاه، شصت و حتی هفتاد شمسی دیده ایم که همیشه طرف خوبی و مهربانی را می گیرد، پسرش را نصیحت می کند یا بدخلقی و بدجنسی عروسی اش را تحمل می کند، جانمازش همیشه میان اتاق پهن است که نماز بخواند و همه را دعا کند، واقعیت این است که شهلا ریاحی حداقل برای چهار نسل از ایرانیان غیرقابل فراموشی است.

شهلا ریاحی اولین زنی بود که در محیط کاملا مردانه سینمای ایران در دهه ۳۰ تصمیم گرفت وارد عرصه فیلمسازی شود، فیلم «مرجان» ثمره این تجربه ناکام شاید هم کامروای شهلا ریاحی در سینمای ایران است.

در جمع فرزندان و نوه ها و در آپارتمانی که شهلا ریاحی و همسرش سالها در آن زندگی کرده بودند و اکنون جای خالی اسماعیل ریاحی، بزرگترین حسرت شهلا ریاحی است، با او به گفتگو نشستیم ، خانم ریاحی با همه سختی های ناشی از کهولت ولی لبخند همیشگی اش را فراموش نکرد و درجواب هر سئوالی آن لبخند نوسنالوژیک و سینمای اش را چاشنی جواب می کرد.

خانم ریاحی! شما با خانم کتایون ریاحی نسبتی دارید؟ چون خیلی ها اینطور فکر می کنند و می گویند شما عمه یا خاله ایشان هستید!

نه، ایشان از هنرمندان خوب کشور هستند ولی بنده با ایشان نسبتی ندارم، نام فامیل من قبل از ازدواج «وفا دوست» است، اسم شناسنامه ای من قدرت الزمان وفادوست است

البته می دانم نباید این سئوال را از خانمها پرسید، ولی متولد چه سالی هستید؟

من روز ۱۷ بهمن ۱۳۰۵ متولد شدم البته در شناسنامه تاریخ ۱۸ شهریور ۱۳۰۵ نوشته شده است.

شغل پدر شما چه بود؟

پدرم، آقا شیخ آقا وفا دوست؛ رئیس عدلیه مشهد بود، از جمله روحانیونی بود که وارد کار دفتری و رسمی شده بود، پدرم برای شرکت در مجلس موسسان که در سال ۱۳۰۴ تاسیس شد به تهران آمد و با مادرم آشنا شد و متاسفانه مدتی بعد از تولد من وقتی می خواست من و مادرم را به مشهد ببرد، بر اثر سکته قلبی درگذشت.

پس چه کسانی شما را بزرگ کردند؟

مادر من در هنگام تولد من ۱۴ ساله بود و به همین دلیل پدربزرگ و مادربزرگم، آقای رضا شربت دار و همسرش مرا بزرگ کردند و اینطور شد که ما بچه تهران شدیم.

لابد اگر این اتفاق نمی افتاد الان شاید یک مادربزرگ مشهدی بودید؟

بله! تقدیر این بود که با فوت پدر و ماندگار شدن در تهران و حوادث بعدی من تهران نشین بشوم و پایم به تاتر و سینما باز شود.

در کودکی درباره آینده خود چه فکر می کردید؟ فکر می کردید روزی بازیگر مشهور شوید؟

البته کودکی ام را خیلی به خاطر ندارم اما این هم شاید گفتن این نکته جالب باشد که پدرم قبل از فوت خواب می بیند که نوزادش را در دست گرفته و ناگهان نوزاد-یعنی من- به آسمان می رود، پدرم می رود دنبال تعبیر این خواب عجیب و به او می گویند این نوزاد یا فورا فوت می کند یا آدم بسیار مشهوری خواهد شد.

شما و همسر مرحوم تان آقای ریاحی از اولین زوج های هنری در ایران بودید، چطور با همسرتان آشنا شدید؟

مادرم بعد از فوت پدر با عموی همسر بعدی ام، مرحوم اسماعیل ریاحی ازدواج کرد، ۱۴ سال بعد از این ازدواج من و اسماعیل که آن وقت ۲۱ ساله بود در دی ماه ۱۳۲۰ درست در دوران اشغال ایران توسط متفقین در بعد از جنگ جهانی دوم ازدواج کردیم، ازدواجی که ۶۹ سال ادامه داشت و نهایتا اسماعیل مرا تنها گذاشت…

چطور پای شما به تاتر باز شد؟

در سال ۱۳۲۳ وقتی که ۱۷ ساله بودم با راهنمایی همسرم که خودش عاشق تاتر بود به تاتر تهران راه پیدا کردم.

اولین نقش تاتری شما چه بود؟

در نمایش نامه ای با عنوان سیاست هارون رشید که مرحوم «معز دیوان فکری» کارگردانی می کرد، نقش اول را بازی کردم.

یعنی اولین نقش شما نقش اول بود؟

بله! این بخاطر آشنایی همسرم با مسئولین تاتر بود و البته این بازی من هم مورد توجه قرار گرفت، یعنی من از سیاهی لشگر و نقش های کوچک شروع نکردم، از همان اول نقش اول داشتم!(خنده)

اولین فیلم سینمایی که بازی کردید چه بود و مربوط به چه سالی می شد؟

در سال ۱۳۳۰ وقتی که بیست و پنج سال داشتم با فیلم «خوابهای طلایی» وارد سینمای ایران شدم، کارگردان فیلم خوابهای طلایی همان کارگردان نمایش سیاست هارون رشید بود که می خواست تاتر خودش را تبدیل به فیلم کند و به همین دلیل از من دعوت کرد که در همان نقش بازی کنم.

برخورد خانواده با شما وقتی که پای تان به سینما و تاتر باز شد چه بود؟

مادربزرگم که مرا بزرگ کرده بود، مادرم و حتی خواهرهایم و تقریبا همه فامیل چه فامیل مادری و چه فامیل پدری به شدت از این موضوع ناراحت شدند و حتی گفتند که قدرت زمان از نظر ما مرده و دیگر برای ما وجود ندارد، حتی برادرم که در مشهد بود و افسر نظامی بود برایم پیغام فرستاد که می آیم تهران و طلاقت را می گیرم! یا تو و اسماعیل را می کشم!البته بخاطر جو فرهنگی آن دوره این واکنش ها تا حدی طبیعی بود.

شما خیلی زود تصمیم گرفتید خودتان فیلم بسازید و اولین زنی بود که در تاریخ سینمای ایران فیلم ساخت، چطور به این فکر افتادید؟

بله من در سال ۱۳۳۵ فیلم «مرجان» را ساختم، فکر ساختن فیلم از اینجا به ذهنم آمد که وقتی برای اجرای تاتر به شهرستانهای مختلف می رفتم، خیلی از هنرپیشه های تهرانی حاضر نمی شدند برای اجرا به شهرستان بیایند، من مجبور می شدم سراغ هنرپیشه های محلی و شهرستانی بروم و نمایش نامه را برایشان بخوانم و دیالوگ هایشان را برایشان توضیح بدهم، این در واقع نوعی کارگردانی بود که مرا به فکر انداخت کار مستقلی کنم، مثلا نمایشنامه دختر ولگرد را در چند شهرستان در سال ۱۳۲۷ به این صورت غیر مستقیم در اصفهان و شیراز کارگردانی کردم که موفقیت به دنبال داشت، در واقع وقتی ترسم از کارگردانی ریخت و فهمیدم که می توانم از پس هنرپیشه ها و عوامل و دکور و ..بربیایم، تصمیم گرفتم که اولین فیلمم را بسازم.

داستان فیلم مرجان چه مضمونی داشت؟

فیلم مرجان یکی از اولین فیلم هایی بود که در روستا می گذشت، به نوعی الگوی روستایی داشت ، البته بر خلاف فیلم های آن موقع پایانش هم تلخ و غمگین بود نه با عروسی و رسیدن قهرمان های به هم، چون در آن موقع جو غالب فیلم ها رقص و آواز و بزن و بزن یا فیلم های پلیسی و ..بود اما فیلم مرجان برخلاف این فیلم ها فیلمی بود که بر پایه عاطفه و مهربانی شکل گرفت و از آن صحنه های رقص و آواز و ..در آن نبود.

سرنوشت قهرمان اصلی فیلم، مرجان چه بود؟

در داستان و سناریویی که من نوشته بودم، اینطور می شد که مرجان خودش را می کشت، یعنی به روستایش برمی گشت و خودکشی می کرد، اما باز گفتند که اینطور فیلم فروش نمی کند و مجبور شدیم که آن سکاسن خودکشی اش را هم حذف کنیم و مرجان همچنان زنده بود، سناریوی مرجان طوری بود که خیلی تجاری نبود و بیشتر می خواستیم تجربه کنیم.

فیلنامه مرجان را خودتان نوشته بودید؟

نه، فیلمنامه را آقایان منوچر کی مرام و محمد عاصمی نوشته بودند، سناریو را هم پیش هر تهیه کننده برده بودند، چون رقص و آواز نداشت، قبول نکرده بودند ولی من از داستان فیلم خوشم آمد و تصمیم گرفتم ریسک کنم و آن را بسازم.

تهیه کننده اش هم خود شما بودید؟

یکی از دوستان همسرم قسمت اعظم سرمایه ساخت فیلم مرجان را پرداخت کرد اما مایل نبود اسمش به عنوان تهیه کننده در فیلم بیاید، این بود که اسم را به عنوان تهیه کننده هم در فیلم زدند، در صورتی که واقعا من تهیه کننده نبودم و فقط کارگردان این فیلم بودم.

بازیگر شاخصی که در فیلم مرجان بازی کرد چه کسی بود؟

خانم تاجی احمدی، اولین تجربه بازیگری اش را در فیلم مرجان انجام داد، البته بعدها ایشان وارد دوبله شدند و از دوبلورهای معروف ایران شدند، البته آقای محمدعلی جعفری هم اولین بازی شان را در فیلم مرجان انجام دادند که خیلی مورد توجه قرار گرفت و بعد از آن مشهور شدند و تبدیل به یکی از بازیگران اصلی سینمای ایران شدند.

هزینه ساخت فیلم مرجان در سال ۱۳۳۵ چقدر شد؟

یک میلیون ریال، یعنی صدهزارتومان خرج این فیلم شد که از تابستان ۱۳۳۴ تا نوروز ۱۳۳۵ فیلمبرداری و تهیه اش طول کشید.

عوامل دیگر فیلم مرجان مثل فیلمبردار و صدابردار را چطور پیدا کردید؟

ما سعی کردیم بخاطر هزینه و هم بخاطر تازه کار بودن خودمان چهره های جدید را بیاوریم، مثلا آقای احمد شیرازی را برای فیلمبرداری فیلم مرجان دعوت کردیم که تجربه اولشان بود.

چرا فیلمسازی را بعد از ساخت فیلم مرجان ادامه ندادید؟

سینماداران بعد از ساخت فیلم مرجان مرا مجبور کردند که حتما یک پرده موسیقی و آواز هم به آن اضافه کنند تا به قول خودشان فروش فیلم تضمین شود، همین موضوع باعث شد که سرخورده بشوم و دیگر کارگردانی را ادامه ندهم و به همان بازیگری ادامه دهم، مرجان اولین و آخرین تجربه فیلمسازی من بود.

بعد از این بود که شما تصمیم گرفتید بیشتر نقش «مادر» را بازی کنید و شدید یکی از چند مادر اصلی سینمای ایران؟

بله و این هم راهنمایی همسرم بود، من بعد از تجربه مرجان، تقریبا به جز یکی دو مورد استثناء فقط نقش مادر را بازی کردم و همین شد که الان مردم را با همین نقش مادر می شناسند.

خاطره ای از فیلم مرجان دارید، خاطره ای که هنوز یادتان باشد و به آن فکر کنید؟ چه تلخ و چه شیرین؟

آن موقع موسیقی فیلم و سازنده موسیقی فیلم وجود نداشت، باید از میان موزیک های آماده فیلم های دیگر برای فیلم مرجان اهنگ انتخاب می کردم، چون همه کار به عهده خودم بود، وقتی می خواستم موزیک برای فیلم مرجان انتخاب کنم، مقدار زیادی صفحه موسیقی گرفتم و گوش کردم، ساعتها صفحه موسیقی گوش می کردم که موسیقی مناسبی را پیدا کنم، اینقدر وسواس داشتم که تا مدتها گوش درد داشتم و سردرد گرفته بودم.

به جز سینما و تاتر شما در رادیو هم حضور داشتید؟

بله من بعد از تجربه فیلم مرجان در سالهای ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۹ به رادیو رفتم، هم در نمایش نامه های رادیویی بازی کردم و هم چند نمایش نامه را کارگردانی کردم که الان اسامی شان یادم نیست.

شما چطور توانستید بین فعالیت هنری و زندگی خانوادگی تعادل برقرار کنید که این دو به هم آسیب نزنند؟

من این را مدیون همسرم هستم، اگر او نبود، من هرگز نمی توانستم در سینما و تاتر موفق باشم، من عاشقم خانواده ام هستم و هیچ چیز را به خانواده ام ترجیح ندادم و فکر می کنم مردم هم این را فهمیده اند، عشق به هنر و عشق به خانواده دو چیزی است که شخصیت مرا در این سالها ساخته.

بهترین دوستی که در سینما و تاتر داشته اید؟

مرحوم خانم خیرآبادی(نادره) که دوستان صمیمی بودیم و الان جایش خالی است.

بزرگترین حسرت زندگی شهلا ریاحی؟

قرار بود دی ماه ۱۳۸۹ ، هفتادمین سالگرد ازدواج مان را جشن بگیریم اما اسماعیل، وفا نکرد و مرا تنها گذاشت.

اخیرا چه شایعه ای درباره خودتان شنیده اید؟

می گفتند شهلا ریاحی مرده است، این خیلی مرا ناراحت کرد، چرا باید وقتی از کسی خبر نداریم، بگوییم مرده است؟

خانم ریاحی، چرا دیگر فیلم بازی نمی کنید؟ حتی کوتاه؟

توانایی جسمی و حضور ذهن برای بازی و حفظ دیالوگ ندارم.

حرف آخر؟

ناامیدی یعنی خودکشی، به جوانها می گویم که هیچ وقت ناامید نباشند، بدون تلاش و صبر هیچ چیزی درست نمی شود.

یک نظر

  1. حمزه موسوی پور

    با درود وسپاس از اینکه از بانوی همیشه هنرمند شهلا ریاحی یاد کردید.۷۳ ساله ام از نوجوانیم بازیهای هنرمندانه این هنرمند رابیاد دارم .بویژه دختر چوپان باتفاق شادروان مجیدمحسنی .از قدیم نام کاملشان را قررت الزمان شربت فروش وفا دوست بخاطر دارم. برایش تندرستی و آرامش خاطر ارزو می کنم.با دنیای هنر بیگانه نیستم.از نوپردازان دهه ی چهل هستم با چند مجموعه ی شعر.و کارشناس باز نشسته ی صنعت نفت .اگر هنوز هنر وجهه ای دارد از برکت صداقت این بانو و همدوره های ایشان است.گویا حافظ زبان حال این خوبان را می گوید که سردوه است : بودم آن روز من از طایفه ی درد کشان – که نه از تاک نشا ن بود و نه از تاک نشان ! گو انکه این خوبان (با حرکت پیش یا ضمه) درد نشاط را نچشیدند بلکه درد ناملایمات را کشیده اند و بقول شاملو :شب را و روز را هنوز را ! دوبیت از یکغز قدیم خود را برای احترام به ایشان می نویسم : به خودم نمی گذارد دل بی قرار امشب که خیال گریه دارد به هوای یار امشب = نه زلال نوش جامی نه صفای گرم کامی چه گران شداست با من سر روزگار با من !! با مهربانی موسوی پور

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>